Thursday, October 8, 2009

پائیز زیبا

پائیز زیبا از راه رسیده
با روزهای بارانی اش
با آفتاب کم رنگ عصرهایش
پائیز یاد آور خاطره های از دست رفته
بازی رنگهای جاودانه طبیعت
نزدیکی به روح درختها
رقص برگهای زرد با بادِ نا مهربان خزان
آسمان خاکستری و دنیایی از رویا ها
طبیعت، مثالی از زندگی
در چرخشی حاودانی و تکراری
پائیزِ زیبای من
یاد آورنده خاطرات شیرین کودکی
بازگشت از دبیرستان
نشستن در حیاط خانه در زیر نوازش آفتاب رنگ پریده پائیزی
انگار همین دیروز بود
زیاد دور نیست
در صندوقچه خاطرات من انگار همین دیروز بود

Wednesday, November 14, 2007

میگه دلم مرده

از طبقهء چهارم دانشگاه سانسیه به بیرون نگاه می کنم وبه زیبایی این فصل فکر می کنم . رنگ سفید آپارتمان روبرو با درختهای سربه فلک کشیده روبروش - که رنگ برگهای سبز گذشته اش - حالا تبدیل به یک زرد زیبایی شده, چقدر این تصویر روشاعرانه ترمی کنه!
گوشه بالکن یکی از آپارتمانها و کمی هم از آشپزخانه اش پیدا است ناخودآگاه نمی دونم چرا به آدامهایی که توش زندگی می کنند, فکر میکنم و اینکه که شاید جفتهایی باشند که با هم خوشبختند واز این که شبها وقتی از سرکار بر می گردند خوشحالند که تنها نیستند و از با هم بودنشون راضی اند!
کی می دونه شاید هم قدر این باهم بودن رو نمی دونند و فقط باهمند که تنها نباشند و من چقدر از این ایده متنفرم باهم بودن بدون عاطفه ومحبت وعشق...
چرا فکر نکردم که شاید یه آدم تنهایی باشه مثل من؟ نمی دونم ؟ شاید برای اینکه فکر می کنم در اصل آدمها ساخته نشدند که تنها باشند!
توی راه برگشت همه اش به این احساس نوستالژکی که یه مدت دچارشم فکر می کنم و توی خیالاتم بادیدن برگهای زردی که سنگ فرش خیابان را پوشنده به گذشته های دورم سفر می کنم, به دوران جوانیم که چقدر پائیز رو دوست داشتم و دارم و خاطرات پیاده روی های طولانی ِ خیابان پشت دانشگاه تهران با آن برگ ریزان ِچنارهاش! آه چقدر دلم برای آنموقع ها تنگ می شه!
گفتم اگه برگشتم خونه باید به یکی از دوستهام که بهم نزدیکه نامه ای بدم و تمام احساسهام رو براش بنویسم و بهش بگم وقتی که بهم گفت که دلش مرده به این فکر کردم دلش شده مثل اون ماهی که از آب افتاده بیرون ؛ فوری باید بیاندازیش توی آب تا دوباره به ورجه و ورجه بیافته. توی آب دریای عشق شاید، اما اگر در انتخاب عشق اشتباه کرده باشی خیلی درد آوره و بدتر دل مرده ات می کنه!
خواستم بهش بگم منم دل مرده شدم توی این شهرو توی این دیار

Thursday, September 27, 2007

تکرار

باز هم یک مرحله ء دیگه شروع شد , دوباره باید با خودم کلنجار برم تا بفهمم از این زندگی چی میخوام؟
قعلا گیجم از چیزی که برام پیش اومده که باعثش هم خودم هستم یعنی رو راست هرچی که برام پیش می آید باید بگم که خودم باعثشم. دلم خوشه که لااقل خودم نویسنده داستان زندگیم هستم و نمی توانم از کسی گلایه وشکایتی داشته باشم.فقط می دانم که خیلی کار باید بکنم تا به آدم دیپلماتی تبدیل بشوم
اگر عمری باقی بود ویاتلاش و خونسردی شاید یکروز

Wednesday, August 29, 2007

لحظه ها

احساس عجیبی است, هر روز به یک تجربه جدید دست پیدا می کنی. یکروز یک جا خواندم که زندگی روی یک خط حرکت نمی کنه! واقعاً , امروز یک مسئله رو یک جور درک میکند, فرداهمان رویداد رو یک جور دیگه ای
می فهمد.
دلیلش چیه؟ آیا رشد مغزی پیدا کردیم یا اینکه تکامل روحی بیشتری یافتیم ؟
نمی دونم!

امروز به طور اتقاقی آمد بطرفم که ازم آدرس بپرسه. از لهجه اش فهمیدم که ایرانیه. می خواست بره بلوار اوسمان . توی راه درد دل اش شروع شد و از گرفتاریهایی که توی ایران بعد از تصادف پسرش و سکته مغزی شوهرش با چند ماه فاصله از تصادف پسرش برام حرف زد . معلوم بود که از یک طبقه ای است که دستش به دهنش میرسه. از اعتقادش به خدا حرف زد واینکه چطور بعد از یک درد دل کوتاه در یک روز بهاری با خدا , پسرش از کما خارج شده بود. همنیجور که حرف می زد چشمهاش از اشک برق می زد.
دلم سرشار از تحسین نسبت بهش بود واو هم از اینکه دوره رنجش به سر آمده بود قدرشناس بود! چقدر مهمه که انسان در زندگی این شانس رو داشته باشه که علامتهایی که خلقت سر راهش می گذره رو درک کنه.
اون زنی بود که در لحظه های درد آور زندگی نگذاشته بود که غم وانده چشمش رو کور کنه. بعد از اینکه ازش جدا شدم انگار یکهو به قلبم یک نور امیدی تابیده باشه حالم عوض شد.
شب اصلاً خوب نخوابیده بودم یا بهتر بگم که همه اش در کل یک ساعت و نیم خوابیده بودم. هر وقت که مسئله ای فکرم رو مشغول می کنه بی خواب می شم. یک ده دقیقه ای هم که خوابم برد یک کابوس دیدم که کاملاً رشته ء خوابم رو کور کرد. برای اینکه دلم گرم بشه با خودم نذری کردم و پولی برای فقیر کنار گذاشته بودم . زندگی پر از درد ورنج است وهمینطور سرشار از درس . برای درک این درسها خیلی باید سختی کشید

Thursday, July 19, 2007

جزیره ای در آنجا که هم دور وهم نزدیک است

رنگهای زیبای طبیعت . واقعا اگر بهشتی وجود داشته باشه فکرکنم که توی همین دنیاوروی زمین است . برای تعطیلات به جزیرهء برآ در منطقهء بُرطَین فرانسه رفته بودم. مناظر باشکوه وبی نظیر بودند. هوا نرم ولطیف و گاهی اوقات کمی ابری روزهای اول کمی سرد بود وروز آخر کاملا بارانی و با تما م این مسائل چیزی از زیبای این جزیرهء دوست داشتنی کم نمی کرد. صبح ها بعد از صبحانه وقت دویدن بود و نفس عمیق در یک طبیعت پاک در راه باریکه هایی که به دریا ختم می شد.خود رو سبک وآزاد حس می کردم همه چی رنگ مثبت وامیدواری گرفته بود انگار که من دوباره متولد شده بودم با یک ذهن آزاد از تمام گذشته های پر نشیب و فراز زندگی ام.
بعضی وقتها می بینم که اتفاقات چقدر ساده پیش می آیند وقتی که حتی منتطرشون نیستی. اتفاقهایی که میرونند تا یک حرکت جدید به زندگیت بدهند.بعضی اوقات با خودم میگم زندگی انجورها هم که فکر میکنم پیچیده نیست شاید باید راحت بگیری تا همه چی روال عادی خودش رو طی کنه. بهرحال این روزها روزهای درخشان وآفتابی اند سرشار از افکار مثبت.
روحیه ام من رو بیاد آسمان می اندازه ؛ یکروزهای آفتابی پر نور وزیبا! روزهایی هم هست که یک هوای دلم بارور از ابری های سیاه افکار پیچیده از یک آینده دور دست وناآشنا است, شاید این خاصیت تمام انسانها است یا بعضی از اونها اما هر چه هست حتی در این لحظه های خاکستری نور دل انگیز خورشید دراعماق قلبم بهم امید میده که فردا روز دیگری است

Saturday, July 7, 2007

خوبی زندگی

روزی که بهم گفت که دیگه نمی توانه سرقول وقرا رش بمونه فکر کردم دیگه آخر دنیا است ؛ همه چی روی سرم خراب شده بود . یکدقعه تمام چیزهایی که ساخته بودم فروریخت مثل این بود که واقعا تمام خواسته هامون روی یک بنای پوک وتوخالی ساخته بودیم که با تلنگوری ویران شده بود.احساس پوچی مطلق , وقتی که به تنها کسی که ایمان واعتقاد داری و یکدفعه همه چیز رو روی یک وحشت پوچ خراب می کنه! وحشتی که اساسش بزدلی است وگرنه چه توجیه دیگه ای می توانی براش پیدا کنی .
هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ!
و افسوس و صد افسوس !
می بینی هیچ جیز در احساست نسبت بهش عوض نشده و هنوز عاشقی ـ دوستش داری ویکجوری های او وخاطراتتش یه گوشه قلبت رنگ جاودانی گرفته و حتی ترسش چیزی از احساست رو عوض نمی کنه!
ولی باید جلو بری و این اوراق کهنه رو ورق بزنی اوراقی که یه جوری ناآگاهانه تمام زندگیت رو تحت تاثیر قرارداده و این اثریک عشق مثبته!
حداقل می توانم بگم که یکبار در این عمر ودراین زندگی عاشق شدم , و اصلا هم پشیمان نیستم چون یکی از مشخصات عشق اینه که یهت چنان کرامت و بخشندگی می ده که خودش یک رشد به سمت تعالی است. مگر نه اینکه انسان در این دنیاست که به تعالی برسه و با شناخت عشق، انسان به نوعی تعالی پیدا می کند تابه یک عشق الهی دست پیدا کنه!
می بینی که باید بری جلوو آینده جدیدی رو برای خودت بسازی البته گذشته جزیی از ماست در ما نفس می کشه و به شکلی آینده ای ما رو می سازه به شرط اینکه از تجربه ها درسهای مثبتی بگیریم و در وحشتهامون در جا نزنیم

Friday, June 29, 2007

یک روز گرم بدنیا آمدم

با خودت می گی «آمدنم بهرچه بود؟»
یعنی این سئوال رو خیلی وقته که از خودم می پرسم وبه اصطلاع با خودم بحث وگفتگوی فیلسوفانه دارم.
آیا جوابی برای این سئوال پیدا کردم یا نه, شاید آره وشاید هم نه!
امروز فکر کردم چه احساس دارم از اینکه دیگه سرازیری زندگیم رو شروع کردم, از لحاظ سن میگم سرازیری ـ البته هنوز تا به پنجاه خیلی مونده ...
امروز با اینکه تیرماه ست , اینجا ـ توی پاریس ـ هوا واقعاً سرد, بارانی وگرفته است و یک روز مثل روزهای دیگه است. در یک خلاء احساسی هستم نه غمگین و نه خوشحال!
عمر خیلی زود می گذره , سئوال اینه که آیا واقعا ازلحظه لحظهء این عمر استفادهء درست کردم؟
وای ـ جواب منفی است !
آیا از بقیه اش درست استفاده خواهم کرد ؟
امیـــــدوارم