احساس عجیبی است, هر روز به یک تجربه جدید دست پیدا می کنی. یکروز یک جا خواندم که زندگی روی یک خط حرکت نمی کنه! واقعاً , امروز یک مسئله رو یک جور درک میکند, فرداهمان رویداد رو یک جور دیگه ای
می فهمد.
دلیلش چیه؟ آیا رشد مغزی پیدا کردیم یا اینکه تکامل روحی بیشتری یافتیم ؟
نمی دونم!
می فهمد.
دلیلش چیه؟ آیا رشد مغزی پیدا کردیم یا اینکه تکامل روحی بیشتری یافتیم ؟
نمی دونم!
امروز به طور اتقاقی آمد بطرفم که ازم آدرس بپرسه. از لهجه اش فهمیدم که ایرانیه. می خواست بره بلوار اوسمان . توی راه درد دل اش شروع شد و از گرفتاریهایی که توی ایران بعد از تصادف پسرش و سکته مغزی شوهرش با چند ماه فاصله از تصادف پسرش برام حرف زد . معلوم بود که از یک طبقه ای است که دستش به دهنش میرسه. از اعتقادش به خدا حرف زد واینکه چطور بعد از یک درد دل کوتاه در یک روز بهاری با خدا , پسرش از کما خارج شده بود. همنیجور که حرف می زد چشمهاش از اشک برق می زد.
دلم سرشار از تحسین نسبت بهش بود واو هم از اینکه دوره رنجش به سر آمده بود قدرشناس بود! چقدر مهمه که انسان در زندگی این شانس رو داشته باشه که علامتهایی که خلقت سر راهش می گذره رو درک کنه.
اون زنی بود که در لحظه های درد آور زندگی نگذاشته بود که غم وانده چشمش رو کور کنه. بعد از اینکه ازش جدا شدم انگار یکهو به قلبم یک نور امیدی تابیده باشه حالم عوض شد.
شب اصلاً خوب نخوابیده بودم یا بهتر بگم که همه اش در کل یک ساعت و نیم خوابیده بودم. هر وقت که مسئله ای فکرم رو مشغول می کنه بی خواب می شم. یک ده دقیقه ای هم که خوابم برد یک کابوس دیدم که کاملاً رشته ء خوابم رو کور کرد. برای اینکه دلم گرم بشه با خودم نذری کردم و پولی برای فقیر کنار گذاشته بودم . زندگی پر از درد ورنج است وهمینطور سرشار از درس . برای درک این درسها خیلی باید سختی کشید
دلم سرشار از تحسین نسبت بهش بود واو هم از اینکه دوره رنجش به سر آمده بود قدرشناس بود! چقدر مهمه که انسان در زندگی این شانس رو داشته باشه که علامتهایی که خلقت سر راهش می گذره رو درک کنه.
اون زنی بود که در لحظه های درد آور زندگی نگذاشته بود که غم وانده چشمش رو کور کنه. بعد از اینکه ازش جدا شدم انگار یکهو به قلبم یک نور امیدی تابیده باشه حالم عوض شد.
شب اصلاً خوب نخوابیده بودم یا بهتر بگم که همه اش در کل یک ساعت و نیم خوابیده بودم. هر وقت که مسئله ای فکرم رو مشغول می کنه بی خواب می شم. یک ده دقیقه ای هم که خوابم برد یک کابوس دیدم که کاملاً رشته ء خوابم رو کور کرد. برای اینکه دلم گرم بشه با خودم نذری کردم و پولی برای فقیر کنار گذاشته بودم . زندگی پر از درد ورنج است وهمینطور سرشار از درس . برای درک این درسها خیلی باید سختی کشید