Monday, May 28, 2007

حساس بودن

توی کتابی خواندم :< به کسیکه به احساس دیگران توجه می کند، آدم حساس میگویند ؛>
یکروز برای سرزنش یک کاری که ازم سر زده بوده (در حالیکه توجیه وبهانه ام این بود که ازاحساسی است که بهت دارم .)
بهم گفت:

< اگر تو حساسی من صد برابر تو حساسم!> راست هم می گفت واقعاً انسان بینهایت فکّـور وحساسی است اّما من در تعجبم با تمام حساسیتش چرا یک چیزهایی رو درست درک نمی کنه!
هیچ چیز بدتر از این نیست که انسان تصور کنه که واقع بین است ولی
واقع بینی اش توام با یکسری بدبینی ها باشه که آن را تبدیل به منفی گرایی کنه و همیشه اون نیمه خالی یک لیوان آب رو بینیه. این اینجابه هیچ عنوان بحث بر واقع بینانه ساده لوحانه نیست. بحث از واقعیت بینی است که حقیقت هر چیز رو در فرم کلی آن با خوبها وبدیهاش دیدن.
هیچکس کامل نیست همهء انسانها خوبی هاو بدی هایی دارند. از قدیم گفتن گل بی خار خــــــــــــــــــــــداست

عشق


عشق بالهای ِ سفیدت میدهد
همراه سارها، شاپرکها وٌ کبوترها پرواز َت میدهد
درمیان ابرهای سفید
اوج ات می دهد
درمیان افلاک
دم خورانت می دهد
در مجلس
ملکوتیان درس شور وشوقت میدهند
***
عشق آهنگی است ازلـــــــــــــــــی
روح را
وارد این تن کرد

آدم را افسون حوا کرد
او را تنبیه کرد
از افلاک به
زمین انداخت
حوا را گریان ساخت

***
این کرد که ما امروز
بردهء عشقیم و
گاه هم بیمار

از آواز خوشش سرمستیم

می نالیم از درد
گاهی هم

می پیچیم به خود چون بــــــــــــــــــــــــــادی تنها-
در بیابانی ِ بینهایت تاریک

نه پی درمانی
نه پی پیمانی
نه پی اموالی
***
روزی در طلوع ٌ(و)
روزی درغروب
روزی زنده و
روزی مردهٌ (و)
روزی درخشش خورشید در چشم ٌ(و)
روزی افول
...
روزی میر قصیم باستاره گان
روز دیگر ٌمهری برلب
نه غروری و نه منی

نه خودی وخودیتی
حرکت ما در عشق وبا عشق و
او درما

هیچیم و همه چیز
ابدیتیم و پوچی
خلائیم و خالی
با عشق و در عشق
دیگر کیستیم ؟

...







Friday, May 25, 2007

باران


باران را دوست داشتیم...
تو نیستی اما باران هست

روزهایی هست
آسمان دلش سنگین است
اما سنگی نیست
بر زمین می بارد
وطراوت می بخشد
بر دل مردهء این خاک سرد

تو نیستی
و این غیبت چون سنگی ِ
حجم بودن یا نبودن را
در ذهن خاطرات دگرگون می کند

و همیشه و هر وقت که
می بارد
با هر قطرهء شفاف وپاکش
شکل می گیری
تو نمی دانی ، اَ ما
باران ،
به خاطراتت
رنگی جاودانه داده است
و
توبا من همدل وهمراهی
دراین پیاده روی ِ روزهای ِ بارانی
درخیابانهای خالی سرد ِ زمان
و در باران
شوریدگیهای عاشقانه
چه شاداب می شونند
و
بوسه ها چون نسترن های بهاری
از روی آلاچیق های
پوست بی تاب
در طپش یک عشق بازی
بالا می رونند
و
دیگـــــــــــــــــــــــــــر
شب ِتاریک دلشورهء شکستهای ِ گذشته
بر روح رنج دیده ات
بی اثرمی شود
چون تو دیگر تنها نیستی !
چون باران زیباست!
چون ما عاشقیم!
چون باران طراوت می دهد به عشق بازی ها
چون وچون های دیگر به اندازهء ابدایت
به اندازهء قطره های باران

رگبار ِتند بهاری
واین خاطرات که دیگر چیزی
جز خاطره نیستند،
اثــــــــــــــر
بودنت را،
جاودانه کرده اند!
و هستی تداوم این جاودانگی است.

...


یک روز ابری


Wednesday, May 23, 2007

رویا



طوفان رنج ِ بی رحمِ زمانه به صورتم نواخته
تاریکی بردلم سایه افکنده
در این تاریکی هول انگیز

دستم بدنبال چراغ امیدی میگردد

راهی در پیش گرفتم
انتهایش نهایتی است نا آشنا
فردا هنوز شکل نگرفته
و
درهالهء شکها،
فردا در انتظارِ ظهور است
...
او رفته است
...
افق ناپیداست
ماشین زمان بی وقفه در جریان است
و
رختخواب روزهای من آغشتهء عطر تنهایی است
هم خوابهء هر شب من
این بستر خالی است
و
همخانه ام
خیالات محال.

قطره های باران
بر خانهء شیشیه ِ قلبم
می بارد
و
زنگار سیاه این انده بی پایان را
با قطره های مهربانه ء اش
می شوید
رویا های ِ از هم پاشیده
شکل می گیرند
زمان حجم می گیرد
و تو به پرواز در می آیی
تا به ابدیت رویا های محالت
بپیوندی

سبک می شوی
در خلاء معلقی
زمانی در کار نیست
فضا خالی است
اندوه بی وزن است





Thursday, May 17, 2007

حافظ


دیدم به خواب دوش که ماهی بر آمدی
کز عکس ِ روی ِ او شبِ هجران سرآمدی

تعبیر رفت یار ِ سفر کرده می رسد
ای کاج هرچه زودتر از در در آمدی

ذکرش به خیر سافی ِ فرخنده فال ِ من
کز در مدام با قدح وساغر آمدی

خوش بودی ار به خواب بدیدی دیارِ خویش
تا یادِ صبحبتش سوی ِ ما رهبر آمدی

فیضِ ازل به زور وزر ار آمدی
به دست آبِ خضَر نصیبۀ اسکندر آمدی

آن عهد یاد باد که از بام در مرا
هر دم پیام ِ یار وخط دلبر آمدی

کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم
مظلومی ار شبی به در داور آمدی

خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دریا دلی بجوی دلیری سر آمدی

آنکو ترا به سنگدلی گشت رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی بر آمدی

گر دیگری به شیوۀ حافظ زدی رقم
مقبولِ طبع ِ شاه ِ هنر پرور آمدی

Sunday, May 13, 2007

بوف کور

آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی ، این انعکاس سایه روح که در حالت اغما وبرزخ بین خواب وبیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟

Monday, May 7, 2007

یک اتفاق ساده

ساعت نه صبح دم سفارت رومانی بود. جلوش یک صف بلند وبالا بود شروع کرد با خودش نق ونوق کردن. صد رحمت به کشور خودم!
بالاخره بعد از یک ساعت ونیم توانست یه مسئول رو ببینه تا پاسه پدرش رو بهش بده. دختر قسمت پدیرش هم فرانسه اش چندان تعریفی نداشت وقتی ازش پرسید چقدر دیگه طول می کشه حرفش رو نفهمید. خوشبختانه مسئولش همون دور ورها بود.
بهش جواب داد:چند دقیقه صبر کنید.
- آه خدای من! با خودش فکر کرد.
- مفهوم زمان برای اینها خیلی با مفهوم زمانی من فرق داره . چند دقیقه یعنی چند ساعت!

رفتش بیرون ، از کافه بغل یه قهوه گرفت و برگشت . وقتی برگشت یه خانم پیر رومانیایی ، اون رو با قهوه اش دید و شروع به صحبت باهاش کرد. خیلی خوش صبحت وتروتمیز و باسواد بود. با هم از سیاست حرف زدنند واینکه جناب سرکوزی بعنوان رئیس جمهور جدید فرانسه انتخاب شده!
دختره زیاد از انتخاب اون راضی نبود وبه سِگولن رای داده بود گرچه رایش به سگولن هم از ته قلب نبوده!
با خودش فکر می کرد عجب پیر زنه سیاستمداریه : یعنی از حرفهاش معلوم بود و طرفدار پر پرُ قرص جناب سرکو بود اصلا حزء حزبش بود یعنی (اوو. ام .پ.) . اسمش کارمن بود و آخر سر بهش گفته بود که توی دانشگاه علوم سیاسی فرانسه کار می کرده وحالا بازنشسته شده.
دختره حالا می فهمید چرا اینقدر با آب وتاب راجع به سیاست حرف می زده. با خودش فکر کرد که تحمل افکار مخالف هم آنقدر ها سخت نیست و حتی در افرادی که مخالف اید هء او هستند افراد با شعور هم وجود داره. خوشبختانه!

بالاخره ساعت دوازده خانم مسئول ویزا با پاسپورت برگشت ویک ویزای یکماهه بعد ازاین همه رفت وآمد واتلاف وقت زده بود تو پاسپورت. خیلی لجش در آمده بود!
- این همه الافی ـ فقط برای یکماه!

روزِ ِ ابری و گرفته ای بود راه برگشتش رو بطرف مترو در پیش گرفت وکاملاً توی عالم خودش بود و ماشین وار می رفت ، نرسیده به چهارراه یه خانم جوان ازش با یک لجهه علیظ پرسید که ایستگاه مترو کجاست قبل از اینکه شروع به حرف زدن کنه نا خود آگاه فکر کرده بود شاید گداست و میخواد ازش پول بگیره. خودش هم نمی فهمه چرا اینطوری قضاوت کرده. یه مرد هم با قیاقهء آمریکایی لاتین همراهش بود. بهشان گفت: منم میرم بطرف مترو .
اولش یه کم طول کشید تا با هم ، هم پا بشند. یعنی دختره انگار یه کم تند تر می رفت اما خانمه خودش رو بهش رسوند.
همراهی با آنها دخترهِ رو به خودش آورده بود، یکدفعه فهمید که راهی که داره میره راه درست برای رسیدن به مترو نیست فوری از زنه معذرت خواست و جلوی پیر مردی که میخواست از خیابان رد بشه رو گرفت و برای اینکه خیالش راحت شه و الکی اون بیچاره ها رو دنبال خودش نکشونه ، آدرس درست رو پرسید درست خلاف جهت مترو داشته میرفته.عجب گیجم! با خودش فکر میکنه .
ولی خوب شاید قسمت بوده که به اونها بربُخوره . خوب مگه بعضی وقتها یه حادثه کوچولو باعث یکسری آشنایی های نمیشه؟

توی راه کم کم شروع به حرف زدن کردن . زنه اسپانیایی بود وتازه شش روز بود که با مرده که اهل پرو بود ازدواج کرده بود و برای ماه عسل به پاریس آمده بودند _ شهر عشق و عشاق.
دخترهِ توی فکر فرو رفت . با خودش فکر کرد چقدر برای بعضی ها ساده است. همه چی ساده است .آیا اونها آدم های ساده ای هستند یا زندگی اونها پیچیده نیست . یاو یا ویا های دیگه و در عین حال با زن ِ اسپانیاییه هی صحبت می کرد. تارسیدن به مترو. تقریباً می شه گفت که زوج میانه سالی بودند ، شاید هم جوان بودنند. خدا میدونه. می خواستند برند کلیسای قلب مقدس ُ که توی بلندی های پاریسه ِ و بغل محلهء نقاشهای ِ فرانسوی است ببیند که یکی از جاهای دیدنی و توریستی پاریسه !
دختره بهشان پیشنهاد کرد چه مترویی رو بگیرن بهتره.
شوهره خانمه خیلی مظلوم بود قیافهء آرام ومهربانی داشت . آدم احساس می کرد نباید یک زوح پیچیده ای باشند. حتما باهم زندگی کرده بودند که حالا باهم ازدواج کردن. یعنی توی اروپا اینجوریه. رسم ورسوم های ما رو ندارند. همینکه وارد مترو شده بود بنظرش عجیب اومده که کلی آدم در حال نگاه کردن نقشهء مترو بودند. مثل همیشه بی تفاوت از کنارشون گذشت . بلیط اش رو زد ، زوج جوان هم بدنبالش. حالا صدای بلند گو رو میشنوه که اعلام میکنه به دلیل تصادف وحشتناک یکی از مسافرها درمترو أنوِلید خط هشت تا اطلاع ثانوی بسته است.

با همراهاش به گیشه خرید بلیط رفتند تا بلیط اونها رو دوباره تمدید کنه. بیرون که رفتند راهشون از هم جدا شد و در هر صورت مسیرهاشون بهم نمی خورد. فقط قرار بود یک لحظه ء کوتاه از زندگیشون رو با هم بگذرونند.از هم خدا حافظی کردند. دختره براشون آرزوی خوشبختی وسعادت کرد.

هوا هنوز هم ابریه. پیاده میره تا به متروی برسه که بسته نباشه. تا کسی از نا امیدی خودش رو زیر ریلهای مترو نیانداخته باشه.
از کنار مدرسه نظامی پاریس رد می شه .
-آه چقدر قشنگه! توی دلش داد می زنه از قشنگیشون. آخه عاشق گل نسترنه با اینکه یکبار بیشتر در سال گل نمیده.
سر تاسردیوار مدرسهء نظام رو گلهای نسترن کاشتن . نسترنها با گلبرگهای سرخشون توی این هوای ابری، آه عچب محشره!
با خودش فکر می کنه: - دنیا عجب جای قشنگیه !این خیابان ِ پر از نسترن با اون مترو بسته با این زوج عاشق و ...
این خیابان و اون مترو و اون مسافر و این نسترنها و اون زوج توی این دنیا واین دنیا توی این کهکشان و و و...
فکر میکنه وتاسف می خوره برای غم واندوه بی پایانی که یه آدم رو به سوی پرتگاه نیستی هل می ده تاحدی که یک همچین مرگ درد آور و وحشتناکی رو انتخاب کنه. دلش می خواد براش گریه کنه. هوا ابریه.
برمی گرده با دنیایی از افکار درهم وبرهم دربارهء مفهوم زندگی

Tuesday, May 1, 2007

Lettre à D. Histoire d'un amour (récit) André Gorz

«توهشتادو دو ساله می شوی. شش سانتیمتر کوتاهترشدی, وَزنت فقط چهل و پنج کیلو است و تو هنوز زیبا, مهربان و خواستنی هستی. پنجاه شش سال است که ما با هم زندگی می کنیم و من بیش از هر زمانی دوستت دارم. دوباره درحفرهء سنیه ام خَلاء خورنده ای را حمل می کنم که تنها ـ گرمای بدنت بر بدنم آنرا پر خواهد کرد

آندره ِ گُورز


نویسندهء " خائن" بعد از پنجاه سال با نظر به گذشته ، به سالهای اساسی در سرگذاشتش ـ بازمی گردد. خیلی چیزها برای گفتن باقیه. زیرا آن تنها شرح حال او نبوده

سعی کردم گزیدهء کوتاهی از کتاب نامه به «د » حکایت یک عشق را برایتان ترجمه کنم چون بینهایت این کتاب رو دوست دارم. اگر ترجمه ام دور از نوشته اصلی است امیدوارم مترجمین ماهر زبان فرانسه مرا از اشتباهاتم آگاه کنند زیرا من تحصیلات آکادمیک زبان فرانسه را در کوله بارم ندارم. وفقط قصدم از این ترجمه تقسیم کردن یک ایده و یک فکر در مورد عشق بود و آن این است:
هنوز هم گاهی عشق های واقعی پیدا می شود. نمونه اش داستان عشق نویسنده و همسرش دورین . فقط انسان باید این شانس رو داشته باشد که با آن کسی که با او همخوانی احساسی، فکری و روحی دارد روبرو بشود. عشق همیشه یک افسانه نیست! گاهی هم حقیقت دارد.

عشق بازی بدون عشق مثل غذا خوردن با شکم سیر است. من که از خودم حالت تهوع می گیرم اگر با شکم سیر غذا بخورم. شما چطور؟


من وماه



من وماه
هردو،
باهم،

در این شب تاریک و غم انگیز سحرگاهی
ناظرعشقبازی باد با برگ درختان
بودیم.
من بیخواب و
ماه
تنها
ما با هم شاهد این واقعه بودیم

من تنها
و
ماه بیخواب

ناظرِِ ِاین عشقبازی باد
در این شب تاریک سحرگاهی بودیم

باد
با هوای ِ هوسی پر وهم
لای ِ برگها می پیچید
و برگها
زیر نوازشهای هوس آلوده ء پر وهم ِ بــــــاد
در این شب تاریک سحرگاهی بخود
می لرزیدنــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و
از عشق به خود می پیچیدند ِ