Monday, April 30, 2007

گورستـــــان


حرفی به حرفی می چسبـــــد، کلمه ای شکل می گیرد، جمله ای ساخته می شود و تو پای گور می نشینی
کورش اســــــدی

شاپرکهای نقره ای



توی آسمان ِ خاکستری و آبی ِ این شهر غریب
پریدم
مثل شاپرکهای نقره ای توی ِباغ رویـــــــــــــــــــا
و
به« او» رسیدم
نه
به «اوج» رسیدم
...

Saturday, April 28, 2007

فتــــــــــــح بـــــــــــــــــــــاغ




آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهء آشفتهء ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهء کوتاهی پنهای افق راپیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه میدانند
همه میدانند
که من وتو از آن روزنهء سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهء بازیگر دور از دست
سیب راچیدیم

همه میترسند
همه میترسند ، اما من وتو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
ونترسیدیم


سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
باشقایق های سوختهء بوسهء تو
و صمیمیت تن هامان ، در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحر گاهان فوارهء کوچک میخواند

ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد

همه میدانند
همه میدانند
ما به خواب سرد وساکت سیمرغان ، ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغجه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنـــــــــــــام
وبقــــــــــا را در یک لحظهء نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنچره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهده می سوزند
و زمینی که زکشتی دیگر بارور است
و تولد وتکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغامِ عطر و نور ونسیم
بر فراز شبها ساخته اند


به چمنزار بیـــــــــــــــــــــا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتـــــــش را

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند

فروغ

زندگی دادن

ٍٍEvery creation brings new life

او

" Il ne dormait pas beaucoup et rêvassait sans cesse"
( R.Rolland
)

خیلی نمی خوابید وبی وقفه در عالم رویا غوطه ور بود
رومن رولان

Wednesday, April 25, 2007

عصا به صدا

ًً


« عصا به صدا عصا به صدا, به صدا نمی رسد »

یک جملهء زیبا برای بیان ناتوانی صدا

برای ناگفته ها......
حرفها می لنگنند وبا زحمت بر دوش خود نا گفته ها را می کشند
عصا به صداست و
سکوت
پاسخشان است.....

و عصا به صدا
حاصلِِِ ِتعبیر حرفهای عشق
در سرزمین تجربه های تلخ و دوزخی است
و
جرم تو!
در این تجربه های دوزخی
گشودن ناآگاه وصادقانهء دردهای یک عاشق است
که
لبهایت راکه روزی میعادگاه بوسه هایش بوده
به کلام های ممنوع باز می کند!
به کلامهای حرام
....... و

عشق
سرزمین رویا را
به دیار تاریکی ها ترک میکند........


ناتوانی .....!
در شنواندن فریاد عشق و
ناتوانی......!
درباز داشتن حرکت عشق ِبسوی پرتگاه مرگ ِ

آنگاه عشقیِ ِ
که در خاکستر زمان
سالها زنده بوده.............
آرام آرام بسوی پرتگاه یخبندانهای نا مهربانی ها می رود
واز دست می رود
می خواهی که از دست برود
تظاهر می کنی که از دست رفتنش چیزی نیست!

زیر عصا به صداست , عصا به صدا است و به صدا نمی رسد
می مانی و مرگِ عشق را در ناتوانی تماشا می کنی

ناتوانی
و در این ناتوانی
خون دل می گریی

چشمهایش را بسته است ......

گوشهای قلبش فریاد خواهی عشق را نمی شنود....

تمام پنجره ها ودرها به روی عشق بسته است!

تو خون وجود خویش را
برای از دست رفتن
فرزند عشق
ذره ذره می گریی
زیرعصـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا به صدا بی صداست

در ناشنوایی
در تجربه های دوزخی
تو یادآور دوزخی

واین تاوان

عشق است



Monday, April 16, 2007

و اما اینجا......؟



پیاده روی توی خیابان های باریک پاریس در روزهای آفتابی بهار, به قدری دل انگیزه که حد نداره. از کنار کافه های بقول فرانسویها سمپاتیک و با جو مخصوص بهش که رد می شی وبا دیدن آدمهایی که بیخیال به نظر میرسندو درعالم خودشان حمام آفتاب می گیرند , تو هم هوس میکنی توی یکی از اون تراس هاش بنشنی و قهوه ای سفارشی بدی و غرق در سرزمین مرموز افکارت عبور عابرین رو نگاه کنی و هر از گاهی به نتیجه ای درباره ء این زندگی برسی نتایجی که خیلی زود با رویدادهای جدید زندگیت میتوانند عوض بشوند.

توی یه رستوران گرم و کوچولو دیدمش , با دوستای دانشجوش نشسته بود وبیخیال در حال سیکار کشیدن بود, وچیز جالبی که اولش در موردش توجه ام رو جلب کرد فورمی بود که دستهاش روروی هم قرار داده بود . درست مثل من با این تفاوت که من سیگار نمی کشیدم . دستی رو که سیگار می کشید از آرنج خم کرده بود ودست دیگرش رو هم بالای بازوش تکه داده بود, میزشون درست کنار میز ما بود, یه میز قرمزکوچولو-گاهی به خیابان روبرو نگاه می کردم و گاهی به او, نمی خواستم متوجه بشه که دارم نگاهش می کنم_ در افکار خودم غرق بودم در مورد این دینا وآدامها. هر بار که بهش نگاه می کردم انگار جوانی اش و حالت صورتش بدجوری من رو به گذشته ام می برد_ مرا به یاد<< او>> انداخت وقتی که جوان بودم و (اولین عشقم) و جیزی که عجیبه اینکه هیج شباهت ظاهری با اون نداشت. سعی کردم مجسمش کنم در حالیکه عاشقه چطوری می توانه باشه؟
عشق عشقهِ و غیر ممکنه که توام ب درد و رنج نباشه .این هم از امشب رستوران رفتنه ما_ برگشتیم خونه , غرق در او. انگار که در من حک شده! بیاد<<او>> اما چه فایده ! یک حالت مالیخولیایه ! چرا یک برخورد آدم رو اینطوری می کنی برخوردی که شاید هیچ هم وقت تکرار نشه و تو هرگز دیگه اون آدم رو نبینی ولی اون شب و اون لحظه تاثیر خاص اش رو روت تا ابد داره و آنروز یک جورهای در تو حک می شه نه اینکه اون آدم آدم خاصی بوده _نه فقط چون تو رو با گذشته های دورت پیوند داده است




زمانه بر سر جنگ است

هـــو


زمانه بر سر جنـــــــــــــــــــــــــــگ است یا علـــــــــــــــــــــــــــی مددی
مــدد بعیـــــــر تو ننگ است یا علـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی مددی


گشــــــــــــــــــــــود کار دو عالم بیک اشارهء توســـــــــــــــــــــــــــــت
بکار ما چه درنگ است یا علـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی مــــــــــددی

چه بهاریست خدایا که در این دشت ملال



چه دل تنگی عجیبی است وقتی بدنبال نیمهء گمشده ات هستی, غمگینی اما این غمگینی زیباست و غروبهای تنهایت شرشاراز موسیقی نوازش گر خلقته!
حزن پایان دنیا نیست. ماسکت رو بزن و اندوه ات رو پنهان کن.
تنهایی هم به نوعی خوشبختی است.
اگر درک و ادراکی میان آدمها نباشه مخصوصاً برای آنان که دردنیای تاریک تجربه های دوزخی اشان غرقند و مرتب تو را بر اساس افکار تاریک گذشتهای تلخ شان قضاوت می کنند!
تنهایی نهایت خوشبختی است.......
اگر معشوقت دلش سرشاراز غبار تجربه های سیاه گذشته های تلخ است, او راببخش .
اگر شجاعت مواجه باآنچه که عشق به او هدیه می کند را ندارد, او را ببخش.
وقتی ازکارهاش سردر نمی آری!!!!!!
و برات معماست؟؟؟؟؟؟؟
او را ببخش.........
شاید برای همین معماهاست که عاشقی
مرتیب نگرانی ,
یه چیزی به طور وحشتناکی هی توی دلت می چره مثل چرخ فلک که کلت هم به گیج می افتاده.
چه رنج آور به شناخت این موجود که انسان نامیده میشود_ رسیدن

آیا انسان واقعا موجود پیچیده ایست ؟

بعضی اوقات شجاست
بعضی اوقات لش و بُـــــــزدل است

تا شجاع نباشی وریسک نکنی چیزی نخواهی داشت!



در بسته


آنگاه که می توان به سادگی گفت دوستت دارم
درقلعهء غرور خود پنهانی
آنگاه که با شکستن سکوت
می توانی در دریای ادراک شنا کنی

چرا سکوت!
چرا اینهمه فاصله!
تویی که با منی اما جدا ز من
ای محبوبهء شبهای تاریک زندگی من
ای مهتاب نقره فام رویاهای من

اینهمه سکوت
در سرزمین سخن
خیانت به عشق است

چرا اینهمه فاصله
چرا اینهمه سکوت

ای غوطه ور در دریای وجود من
بگشا دروازه ء
قلعهء تیرهء قلبت را به
روی نور عشق
و
متولد شو

Sunday, April 15, 2007

امروز دو سال وهفت ماهت است

در نهانخانهء عشرت صنمی دار م خوش
کز نقش رخش نعل در آتش دارم


نیکتای عزیزم

این خطوط برای فردایست که تو در جستجوی حقیقت خواهی بود, آنروز لازم است بدانی : جدایی تو از پدر وخانوادهء پدریت حاصل ارضای یک احساس انتقام جویانه ای احمقانه بود که متاسفانه وقبل از هر چیز حق توو پدرت زیر پا گذاشته شده است. البته بعضی ها فکر می کنند اگر در این عالم پوچ و فانی با حیله گری موفقیتی حاصل کردند ,خیلی زرنگنند!

ولی افسوس که غافلند که بر جهان هستی عدالتی حاکم است_ و هرگز حق از بین نخواهد رفت وروزی این افراد بایستی جوابگوی این ظلم خود باشند.
آری عزیزدل من آن روز خواهدآمد.......

دوست دارم روزی که به سن تشخیص میرسی خودت به دنبال حقیقت باشی و نگذاری که دیگران برایت فکر کنندوتصمیم بگیرند .
تجزیه مسائل بعهدهء خودت باشد . امیدوارم معیارهات برای شناخت انسانها ارزشها مادی آنان نباشد و آنان را بر اساس طبقه اجتماعی و جیب پولشون ارزشیابی نکنی بلکه سعی کن معیارهات انسانی باشد . توجه کن چقدر انسانندو چقدر شعور دارند .
فاتحه آدمهای پولدار تازه به دوران رسیده رو بخوان چون منطق درستی ندارن!!!!!!!!!!!!!!!!0

اگر خون خانواده ما در رگهای کوچک و دوست داشتنی ات جاریست _ می دانم که تو احساساتی بودن , مهربانی وانسان دوستی راازما ارث برده ای .
آه چه زجر آور خواهد بود آنروز برای دشمنان و زندانبان عشق