Friday, June 29, 2007

یک روز گرم بدنیا آمدم

با خودت می گی «آمدنم بهرچه بود؟»
یعنی این سئوال رو خیلی وقته که از خودم می پرسم وبه اصطلاع با خودم بحث وگفتگوی فیلسوفانه دارم.
آیا جوابی برای این سئوال پیدا کردم یا نه, شاید آره وشاید هم نه!
امروز فکر کردم چه احساس دارم از اینکه دیگه سرازیری زندگیم رو شروع کردم, از لحاظ سن میگم سرازیری ـ البته هنوز تا به پنجاه خیلی مونده ...
امروز با اینکه تیرماه ست , اینجا ـ توی پاریس ـ هوا واقعاً سرد, بارانی وگرفته است و یک روز مثل روزهای دیگه است. در یک خلاء احساسی هستم نه غمگین و نه خوشحال!
عمر خیلی زود می گذره , سئوال اینه که آیا واقعا ازلحظه لحظهء این عمر استفادهء درست کردم؟
وای ـ جواب منفی است !
آیا از بقیه اش درست استفاده خواهم کرد ؟
امیـــــدوارم


Tuesday, June 19, 2007

عجب بارانی می آید!
وقتی داشتم از نمایشگاه نقاشهای ِامسالمان در شهرداری به خانه برمی گشتم شروع شد

نزدیک پارک خونه هم برای بچه ها جشن گرفته بودنند صدای موسیقی و دود کباب خیابان رو پر کرده بود. برای یک لحظه من رو، از عالم واقعی زندگی ام دور کرد ، یاد عروسی ها توی باغ های تهرون افتام وبه این موضوع فکر کردم : اگر هیچ مشکلی نداشتی که فکرت رو مثل یه خوره هی بخوره، چی می شد؟
هرچی بخواد اتقاق بیافته می افته و حتی می شه گفت وای به روزی که روی دنده بد شانسی افتاده باشی ، دیگه اوستا کریم ول کن معامله نیست هی برات مشکلات رو مثل بارون رحمت به سرت می باره!
من بهش هی می گیم : اوستا جون قربون اون شکل ماهت برم، بسه دیگه بیا وبا ما این چند صبا رو بساز. من دیگه اون جوان بیست سال پیش نیستم که خیلی ساده و خوش باور بود وهی بخودش امیدواری می داد غصه نخور درست می شه ، صبور باش اینها همه اش امتحانه!
دیگه خواهش می کنم بس کن!
خلاصه میان دریای امید وناامیدی بدجوری گرفتارم . می دونم باز هم خودم رو راضی می کنم که امیدوار باشم و
با سختی های زندگیم بسازم وبا هر شکست دوباره بلند شوم ودوباره مبارزه جدید رو شروع کنم. خودم هم ازاین همه رودر تعجبم

Friday, June 15, 2007

رنج

انسان را در رنج خلق کردیم
قرآن ـ سورهء البلد



با خود فکر می کردم که علت اینهمه سختی ورنج در زندگیم از چیست؟
رویدادهای نا گوار، سختیهای بیشمار ورنجهایی که ظاهرا پایانی ندارند. هنوز وهر روز این سئوال ذهنم را به خود مشغول کرده.
می خواهم باور کنم که حقیقتی در پشت قضایا ورویداهای زندگیم نهفته.
می خواهم درک ونگاهم فراتر از ظاهر رویداها باشد.
می خواهم باور کنم که اگر رنجی نبود روح تعالی نمی یافت.
اما...
و اما های بیشماردیگر که دلم می خواست با دانای کل زندگیم در میان بگذارم در آرزوی اینکه شاید جوابی بـــــرای سئوالهایم بیابم