Saturday, July 7, 2007

خوبی زندگی

روزی که بهم گفت که دیگه نمی توانه سرقول وقرا رش بمونه فکر کردم دیگه آخر دنیا است ؛ همه چی روی سرم خراب شده بود . یکدقعه تمام چیزهایی که ساخته بودم فروریخت مثل این بود که واقعا تمام خواسته هامون روی یک بنای پوک وتوخالی ساخته بودیم که با تلنگوری ویران شده بود.احساس پوچی مطلق , وقتی که به تنها کسی که ایمان واعتقاد داری و یکدفعه همه چیز رو روی یک وحشت پوچ خراب می کنه! وحشتی که اساسش بزدلی است وگرنه چه توجیه دیگه ای می توانی براش پیدا کنی .
هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ!
و افسوس و صد افسوس !
می بینی هیچ جیز در احساست نسبت بهش عوض نشده و هنوز عاشقی ـ دوستش داری ویکجوری های او وخاطراتتش یه گوشه قلبت رنگ جاودانی گرفته و حتی ترسش چیزی از احساست رو عوض نمی کنه!
ولی باید جلو بری و این اوراق کهنه رو ورق بزنی اوراقی که یه جوری ناآگاهانه تمام زندگیت رو تحت تاثیر قرارداده و این اثریک عشق مثبته!
حداقل می توانم بگم که یکبار در این عمر ودراین زندگی عاشق شدم , و اصلا هم پشیمان نیستم چون یکی از مشخصات عشق اینه که یهت چنان کرامت و بخشندگی می ده که خودش یک رشد به سمت تعالی است. مگر نه اینکه انسان در این دنیاست که به تعالی برسه و با شناخت عشق، انسان به نوعی تعالی پیدا می کند تابه یک عشق الهی دست پیدا کنه!
می بینی که باید بری جلوو آینده جدیدی رو برای خودت بسازی البته گذشته جزیی از ماست در ما نفس می کشه و به شکلی آینده ای ما رو می سازه به شرط اینکه از تجربه ها درسهای مثبتی بگیریم و در وحشتهامون در جا نزنیم

No comments: