Wednesday, November 14, 2007

میگه دلم مرده

از طبقهء چهارم دانشگاه سانسیه به بیرون نگاه می کنم وبه زیبایی این فصل فکر می کنم . رنگ سفید آپارتمان روبرو با درختهای سربه فلک کشیده روبروش - که رنگ برگهای سبز گذشته اش - حالا تبدیل به یک زرد زیبایی شده, چقدر این تصویر روشاعرانه ترمی کنه!
گوشه بالکن یکی از آپارتمانها و کمی هم از آشپزخانه اش پیدا است ناخودآگاه نمی دونم چرا به آدامهایی که توش زندگی می کنند, فکر میکنم و اینکه که شاید جفتهایی باشند که با هم خوشبختند واز این که شبها وقتی از سرکار بر می گردند خوشحالند که تنها نیستند و از با هم بودنشون راضی اند!
کی می دونه شاید هم قدر این باهم بودن رو نمی دونند و فقط باهمند که تنها نباشند و من چقدر از این ایده متنفرم باهم بودن بدون عاطفه ومحبت وعشق...
چرا فکر نکردم که شاید یه آدم تنهایی باشه مثل من؟ نمی دونم ؟ شاید برای اینکه فکر می کنم در اصل آدمها ساخته نشدند که تنها باشند!
توی راه برگشت همه اش به این احساس نوستالژکی که یه مدت دچارشم فکر می کنم و توی خیالاتم بادیدن برگهای زردی که سنگ فرش خیابان را پوشنده به گذشته های دورم سفر می کنم, به دوران جوانیم که چقدر پائیز رو دوست داشتم و دارم و خاطرات پیاده روی های طولانی ِ خیابان پشت دانشگاه تهران با آن برگ ریزان ِچنارهاش! آه چقدر دلم برای آنموقع ها تنگ می شه!
گفتم اگه برگشتم خونه باید به یکی از دوستهام که بهم نزدیکه نامه ای بدم و تمام احساسهام رو براش بنویسم و بهش بگم وقتی که بهم گفت که دلش مرده به این فکر کردم دلش شده مثل اون ماهی که از آب افتاده بیرون ؛ فوری باید بیاندازیش توی آب تا دوباره به ورجه و ورجه بیافته. توی آب دریای عشق شاید، اما اگر در انتخاب عشق اشتباه کرده باشی خیلی درد آوره و بدتر دل مرده ات می کنه!
خواستم بهش بگم منم دل مرده شدم توی این شهرو توی این دیار

Thursday, September 27, 2007

تکرار

باز هم یک مرحله ء دیگه شروع شد , دوباره باید با خودم کلنجار برم تا بفهمم از این زندگی چی میخوام؟
قعلا گیجم از چیزی که برام پیش اومده که باعثش هم خودم هستم یعنی رو راست هرچی که برام پیش می آید باید بگم که خودم باعثشم. دلم خوشه که لااقل خودم نویسنده داستان زندگیم هستم و نمی توانم از کسی گلایه وشکایتی داشته باشم.فقط می دانم که خیلی کار باید بکنم تا به آدم دیپلماتی تبدیل بشوم
اگر عمری باقی بود ویاتلاش و خونسردی شاید یکروز

Wednesday, August 29, 2007

لحظه ها

احساس عجیبی است, هر روز به یک تجربه جدید دست پیدا می کنی. یکروز یک جا خواندم که زندگی روی یک خط حرکت نمی کنه! واقعاً , امروز یک مسئله رو یک جور درک میکند, فرداهمان رویداد رو یک جور دیگه ای
می فهمد.
دلیلش چیه؟ آیا رشد مغزی پیدا کردیم یا اینکه تکامل روحی بیشتری یافتیم ؟
نمی دونم!

امروز به طور اتقاقی آمد بطرفم که ازم آدرس بپرسه. از لهجه اش فهمیدم که ایرانیه. می خواست بره بلوار اوسمان . توی راه درد دل اش شروع شد و از گرفتاریهایی که توی ایران بعد از تصادف پسرش و سکته مغزی شوهرش با چند ماه فاصله از تصادف پسرش برام حرف زد . معلوم بود که از یک طبقه ای است که دستش به دهنش میرسه. از اعتقادش به خدا حرف زد واینکه چطور بعد از یک درد دل کوتاه در یک روز بهاری با خدا , پسرش از کما خارج شده بود. همنیجور که حرف می زد چشمهاش از اشک برق می زد.
دلم سرشار از تحسین نسبت بهش بود واو هم از اینکه دوره رنجش به سر آمده بود قدرشناس بود! چقدر مهمه که انسان در زندگی این شانس رو داشته باشه که علامتهایی که خلقت سر راهش می گذره رو درک کنه.
اون زنی بود که در لحظه های درد آور زندگی نگذاشته بود که غم وانده چشمش رو کور کنه. بعد از اینکه ازش جدا شدم انگار یکهو به قلبم یک نور امیدی تابیده باشه حالم عوض شد.
شب اصلاً خوب نخوابیده بودم یا بهتر بگم که همه اش در کل یک ساعت و نیم خوابیده بودم. هر وقت که مسئله ای فکرم رو مشغول می کنه بی خواب می شم. یک ده دقیقه ای هم که خوابم برد یک کابوس دیدم که کاملاً رشته ء خوابم رو کور کرد. برای اینکه دلم گرم بشه با خودم نذری کردم و پولی برای فقیر کنار گذاشته بودم . زندگی پر از درد ورنج است وهمینطور سرشار از درس . برای درک این درسها خیلی باید سختی کشید

Thursday, July 19, 2007

جزیره ای در آنجا که هم دور وهم نزدیک است

رنگهای زیبای طبیعت . واقعا اگر بهشتی وجود داشته باشه فکرکنم که توی همین دنیاوروی زمین است . برای تعطیلات به جزیرهء برآ در منطقهء بُرطَین فرانسه رفته بودم. مناظر باشکوه وبی نظیر بودند. هوا نرم ولطیف و گاهی اوقات کمی ابری روزهای اول کمی سرد بود وروز آخر کاملا بارانی و با تما م این مسائل چیزی از زیبای این جزیرهء دوست داشتنی کم نمی کرد. صبح ها بعد از صبحانه وقت دویدن بود و نفس عمیق در یک طبیعت پاک در راه باریکه هایی که به دریا ختم می شد.خود رو سبک وآزاد حس می کردم همه چی رنگ مثبت وامیدواری گرفته بود انگار که من دوباره متولد شده بودم با یک ذهن آزاد از تمام گذشته های پر نشیب و فراز زندگی ام.
بعضی وقتها می بینم که اتفاقات چقدر ساده پیش می آیند وقتی که حتی منتطرشون نیستی. اتفاقهایی که میرونند تا یک حرکت جدید به زندگیت بدهند.بعضی اوقات با خودم میگم زندگی انجورها هم که فکر میکنم پیچیده نیست شاید باید راحت بگیری تا همه چی روال عادی خودش رو طی کنه. بهرحال این روزها روزهای درخشان وآفتابی اند سرشار از افکار مثبت.
روحیه ام من رو بیاد آسمان می اندازه ؛ یکروزهای آفتابی پر نور وزیبا! روزهایی هم هست که یک هوای دلم بارور از ابری های سیاه افکار پیچیده از یک آینده دور دست وناآشنا است, شاید این خاصیت تمام انسانها است یا بعضی از اونها اما هر چه هست حتی در این لحظه های خاکستری نور دل انگیز خورشید دراعماق قلبم بهم امید میده که فردا روز دیگری است

Saturday, July 7, 2007

خوبی زندگی

روزی که بهم گفت که دیگه نمی توانه سرقول وقرا رش بمونه فکر کردم دیگه آخر دنیا است ؛ همه چی روی سرم خراب شده بود . یکدقعه تمام چیزهایی که ساخته بودم فروریخت مثل این بود که واقعا تمام خواسته هامون روی یک بنای پوک وتوخالی ساخته بودیم که با تلنگوری ویران شده بود.احساس پوچی مطلق , وقتی که به تنها کسی که ایمان واعتقاد داری و یکدفعه همه چیز رو روی یک وحشت پوچ خراب می کنه! وحشتی که اساسش بزدلی است وگرنه چه توجیه دیگه ای می توانی براش پیدا کنی .
هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ!
و افسوس و صد افسوس !
می بینی هیچ جیز در احساست نسبت بهش عوض نشده و هنوز عاشقی ـ دوستش داری ویکجوری های او وخاطراتتش یه گوشه قلبت رنگ جاودانی گرفته و حتی ترسش چیزی از احساست رو عوض نمی کنه!
ولی باید جلو بری و این اوراق کهنه رو ورق بزنی اوراقی که یه جوری ناآگاهانه تمام زندگیت رو تحت تاثیر قرارداده و این اثریک عشق مثبته!
حداقل می توانم بگم که یکبار در این عمر ودراین زندگی عاشق شدم , و اصلا هم پشیمان نیستم چون یکی از مشخصات عشق اینه که یهت چنان کرامت و بخشندگی می ده که خودش یک رشد به سمت تعالی است. مگر نه اینکه انسان در این دنیاست که به تعالی برسه و با شناخت عشق، انسان به نوعی تعالی پیدا می کند تابه یک عشق الهی دست پیدا کنه!
می بینی که باید بری جلوو آینده جدیدی رو برای خودت بسازی البته گذشته جزیی از ماست در ما نفس می کشه و به شکلی آینده ای ما رو می سازه به شرط اینکه از تجربه ها درسهای مثبتی بگیریم و در وحشتهامون در جا نزنیم

Friday, June 29, 2007

یک روز گرم بدنیا آمدم

با خودت می گی «آمدنم بهرچه بود؟»
یعنی این سئوال رو خیلی وقته که از خودم می پرسم وبه اصطلاع با خودم بحث وگفتگوی فیلسوفانه دارم.
آیا جوابی برای این سئوال پیدا کردم یا نه, شاید آره وشاید هم نه!
امروز فکر کردم چه احساس دارم از اینکه دیگه سرازیری زندگیم رو شروع کردم, از لحاظ سن میگم سرازیری ـ البته هنوز تا به پنجاه خیلی مونده ...
امروز با اینکه تیرماه ست , اینجا ـ توی پاریس ـ هوا واقعاً سرد, بارانی وگرفته است و یک روز مثل روزهای دیگه است. در یک خلاء احساسی هستم نه غمگین و نه خوشحال!
عمر خیلی زود می گذره , سئوال اینه که آیا واقعا ازلحظه لحظهء این عمر استفادهء درست کردم؟
وای ـ جواب منفی است !
آیا از بقیه اش درست استفاده خواهم کرد ؟
امیـــــدوارم


Tuesday, June 19, 2007

عجب بارانی می آید!
وقتی داشتم از نمایشگاه نقاشهای ِامسالمان در شهرداری به خانه برمی گشتم شروع شد

نزدیک پارک خونه هم برای بچه ها جشن گرفته بودنند صدای موسیقی و دود کباب خیابان رو پر کرده بود. برای یک لحظه من رو، از عالم واقعی زندگی ام دور کرد ، یاد عروسی ها توی باغ های تهرون افتام وبه این موضوع فکر کردم : اگر هیچ مشکلی نداشتی که فکرت رو مثل یه خوره هی بخوره، چی می شد؟
هرچی بخواد اتقاق بیافته می افته و حتی می شه گفت وای به روزی که روی دنده بد شانسی افتاده باشی ، دیگه اوستا کریم ول کن معامله نیست هی برات مشکلات رو مثل بارون رحمت به سرت می باره!
من بهش هی می گیم : اوستا جون قربون اون شکل ماهت برم، بسه دیگه بیا وبا ما این چند صبا رو بساز. من دیگه اون جوان بیست سال پیش نیستم که خیلی ساده و خوش باور بود وهی بخودش امیدواری می داد غصه نخور درست می شه ، صبور باش اینها همه اش امتحانه!
دیگه خواهش می کنم بس کن!
خلاصه میان دریای امید وناامیدی بدجوری گرفتارم . می دونم باز هم خودم رو راضی می کنم که امیدوار باشم و
با سختی های زندگیم بسازم وبا هر شکست دوباره بلند شوم ودوباره مبارزه جدید رو شروع کنم. خودم هم ازاین همه رودر تعجبم

Friday, June 15, 2007

رنج

انسان را در رنج خلق کردیم
قرآن ـ سورهء البلد



با خود فکر می کردم که علت اینهمه سختی ورنج در زندگیم از چیست؟
رویدادهای نا گوار، سختیهای بیشمار ورنجهایی که ظاهرا پایانی ندارند. هنوز وهر روز این سئوال ذهنم را به خود مشغول کرده.
می خواهم باور کنم که حقیقتی در پشت قضایا ورویداهای زندگیم نهفته.
می خواهم درک ونگاهم فراتر از ظاهر رویداها باشد.
می خواهم باور کنم که اگر رنجی نبود روح تعالی نمی یافت.
اما...
و اما های بیشماردیگر که دلم می خواست با دانای کل زندگیم در میان بگذارم در آرزوی اینکه شاید جوابی بـــــرای سئوالهایم بیابم



Monday, May 28, 2007

حساس بودن

توی کتابی خواندم :< به کسیکه به احساس دیگران توجه می کند، آدم حساس میگویند ؛>
یکروز برای سرزنش یک کاری که ازم سر زده بوده (در حالیکه توجیه وبهانه ام این بود که ازاحساسی است که بهت دارم .)
بهم گفت:

< اگر تو حساسی من صد برابر تو حساسم!> راست هم می گفت واقعاً انسان بینهایت فکّـور وحساسی است اّما من در تعجبم با تمام حساسیتش چرا یک چیزهایی رو درست درک نمی کنه!
هیچ چیز بدتر از این نیست که انسان تصور کنه که واقع بین است ولی
واقع بینی اش توام با یکسری بدبینی ها باشه که آن را تبدیل به منفی گرایی کنه و همیشه اون نیمه خالی یک لیوان آب رو بینیه. این اینجابه هیچ عنوان بحث بر واقع بینانه ساده لوحانه نیست. بحث از واقعیت بینی است که حقیقت هر چیز رو در فرم کلی آن با خوبها وبدیهاش دیدن.
هیچکس کامل نیست همهء انسانها خوبی هاو بدی هایی دارند. از قدیم گفتن گل بی خار خــــــــــــــــــــــداست

عشق


عشق بالهای ِ سفیدت میدهد
همراه سارها، شاپرکها وٌ کبوترها پرواز َت میدهد
درمیان ابرهای سفید
اوج ات می دهد
درمیان افلاک
دم خورانت می دهد
در مجلس
ملکوتیان درس شور وشوقت میدهند
***
عشق آهنگی است ازلـــــــــــــــــی
روح را
وارد این تن کرد

آدم را افسون حوا کرد
او را تنبیه کرد
از افلاک به
زمین انداخت
حوا را گریان ساخت

***
این کرد که ما امروز
بردهء عشقیم و
گاه هم بیمار

از آواز خوشش سرمستیم

می نالیم از درد
گاهی هم

می پیچیم به خود چون بــــــــــــــــــــــــــادی تنها-
در بیابانی ِ بینهایت تاریک

نه پی درمانی
نه پی پیمانی
نه پی اموالی
***
روزی در طلوع ٌ(و)
روزی درغروب
روزی زنده و
روزی مردهٌ (و)
روزی درخشش خورشید در چشم ٌ(و)
روزی افول
...
روزی میر قصیم باستاره گان
روز دیگر ٌمهری برلب
نه غروری و نه منی

نه خودی وخودیتی
حرکت ما در عشق وبا عشق و
او درما

هیچیم و همه چیز
ابدیتیم و پوچی
خلائیم و خالی
با عشق و در عشق
دیگر کیستیم ؟

...







Friday, May 25, 2007

باران


باران را دوست داشتیم...
تو نیستی اما باران هست

روزهایی هست
آسمان دلش سنگین است
اما سنگی نیست
بر زمین می بارد
وطراوت می بخشد
بر دل مردهء این خاک سرد

تو نیستی
و این غیبت چون سنگی ِ
حجم بودن یا نبودن را
در ذهن خاطرات دگرگون می کند

و همیشه و هر وقت که
می بارد
با هر قطرهء شفاف وپاکش
شکل می گیری
تو نمی دانی ، اَ ما
باران ،
به خاطراتت
رنگی جاودانه داده است
و
توبا من همدل وهمراهی
دراین پیاده روی ِ روزهای ِ بارانی
درخیابانهای خالی سرد ِ زمان
و در باران
شوریدگیهای عاشقانه
چه شاداب می شونند
و
بوسه ها چون نسترن های بهاری
از روی آلاچیق های
پوست بی تاب
در طپش یک عشق بازی
بالا می رونند
و
دیگـــــــــــــــــــــــــــر
شب ِتاریک دلشورهء شکستهای ِ گذشته
بر روح رنج دیده ات
بی اثرمی شود
چون تو دیگر تنها نیستی !
چون باران زیباست!
چون ما عاشقیم!
چون باران طراوت می دهد به عشق بازی ها
چون وچون های دیگر به اندازهء ابدایت
به اندازهء قطره های باران

رگبار ِتند بهاری
واین خاطرات که دیگر چیزی
جز خاطره نیستند،
اثــــــــــــــر
بودنت را،
جاودانه کرده اند!
و هستی تداوم این جاودانگی است.

...


یک روز ابری


Wednesday, May 23, 2007

رویا



طوفان رنج ِ بی رحمِ زمانه به صورتم نواخته
تاریکی بردلم سایه افکنده
در این تاریکی هول انگیز

دستم بدنبال چراغ امیدی میگردد

راهی در پیش گرفتم
انتهایش نهایتی است نا آشنا
فردا هنوز شکل نگرفته
و
درهالهء شکها،
فردا در انتظارِ ظهور است
...
او رفته است
...
افق ناپیداست
ماشین زمان بی وقفه در جریان است
و
رختخواب روزهای من آغشتهء عطر تنهایی است
هم خوابهء هر شب من
این بستر خالی است
و
همخانه ام
خیالات محال.

قطره های باران
بر خانهء شیشیه ِ قلبم
می بارد
و
زنگار سیاه این انده بی پایان را
با قطره های مهربانه ء اش
می شوید
رویا های ِ از هم پاشیده
شکل می گیرند
زمان حجم می گیرد
و تو به پرواز در می آیی
تا به ابدیت رویا های محالت
بپیوندی

سبک می شوی
در خلاء معلقی
زمانی در کار نیست
فضا خالی است
اندوه بی وزن است





Thursday, May 17, 2007

حافظ


دیدم به خواب دوش که ماهی بر آمدی
کز عکس ِ روی ِ او شبِ هجران سرآمدی

تعبیر رفت یار ِ سفر کرده می رسد
ای کاج هرچه زودتر از در در آمدی

ذکرش به خیر سافی ِ فرخنده فال ِ من
کز در مدام با قدح وساغر آمدی

خوش بودی ار به خواب بدیدی دیارِ خویش
تا یادِ صبحبتش سوی ِ ما رهبر آمدی

فیضِ ازل به زور وزر ار آمدی
به دست آبِ خضَر نصیبۀ اسکندر آمدی

آن عهد یاد باد که از بام در مرا
هر دم پیام ِ یار وخط دلبر آمدی

کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم
مظلومی ار شبی به در داور آمدی

خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دریا دلی بجوی دلیری سر آمدی

آنکو ترا به سنگدلی گشت رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی بر آمدی

گر دیگری به شیوۀ حافظ زدی رقم
مقبولِ طبع ِ شاه ِ هنر پرور آمدی

Sunday, May 13, 2007

بوف کور

آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی ، این انعکاس سایه روح که در حالت اغما وبرزخ بین خواب وبیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟

Monday, May 7, 2007

یک اتفاق ساده

ساعت نه صبح دم سفارت رومانی بود. جلوش یک صف بلند وبالا بود شروع کرد با خودش نق ونوق کردن. صد رحمت به کشور خودم!
بالاخره بعد از یک ساعت ونیم توانست یه مسئول رو ببینه تا پاسه پدرش رو بهش بده. دختر قسمت پدیرش هم فرانسه اش چندان تعریفی نداشت وقتی ازش پرسید چقدر دیگه طول می کشه حرفش رو نفهمید. خوشبختانه مسئولش همون دور ورها بود.
بهش جواب داد:چند دقیقه صبر کنید.
- آه خدای من! با خودش فکر کرد.
- مفهوم زمان برای اینها خیلی با مفهوم زمانی من فرق داره . چند دقیقه یعنی چند ساعت!

رفتش بیرون ، از کافه بغل یه قهوه گرفت و برگشت . وقتی برگشت یه خانم پیر رومانیایی ، اون رو با قهوه اش دید و شروع به صحبت باهاش کرد. خیلی خوش صبحت وتروتمیز و باسواد بود. با هم از سیاست حرف زدنند واینکه جناب سرکوزی بعنوان رئیس جمهور جدید فرانسه انتخاب شده!
دختره زیاد از انتخاب اون راضی نبود وبه سِگولن رای داده بود گرچه رایش به سگولن هم از ته قلب نبوده!
با خودش فکر می کرد عجب پیر زنه سیاستمداریه : یعنی از حرفهاش معلوم بود و طرفدار پر پرُ قرص جناب سرکو بود اصلا حزء حزبش بود یعنی (اوو. ام .پ.) . اسمش کارمن بود و آخر سر بهش گفته بود که توی دانشگاه علوم سیاسی فرانسه کار می کرده وحالا بازنشسته شده.
دختره حالا می فهمید چرا اینقدر با آب وتاب راجع به سیاست حرف می زده. با خودش فکر کرد که تحمل افکار مخالف هم آنقدر ها سخت نیست و حتی در افرادی که مخالف اید هء او هستند افراد با شعور هم وجود داره. خوشبختانه!

بالاخره ساعت دوازده خانم مسئول ویزا با پاسپورت برگشت ویک ویزای یکماهه بعد ازاین همه رفت وآمد واتلاف وقت زده بود تو پاسپورت. خیلی لجش در آمده بود!
- این همه الافی ـ فقط برای یکماه!

روزِ ِ ابری و گرفته ای بود راه برگشتش رو بطرف مترو در پیش گرفت وکاملاً توی عالم خودش بود و ماشین وار می رفت ، نرسیده به چهارراه یه خانم جوان ازش با یک لجهه علیظ پرسید که ایستگاه مترو کجاست قبل از اینکه شروع به حرف زدن کنه نا خود آگاه فکر کرده بود شاید گداست و میخواد ازش پول بگیره. خودش هم نمی فهمه چرا اینطوری قضاوت کرده. یه مرد هم با قیاقهء آمریکایی لاتین همراهش بود. بهشان گفت: منم میرم بطرف مترو .
اولش یه کم طول کشید تا با هم ، هم پا بشند. یعنی دختره انگار یه کم تند تر می رفت اما خانمه خودش رو بهش رسوند.
همراهی با آنها دخترهِ رو به خودش آورده بود، یکدفعه فهمید که راهی که داره میره راه درست برای رسیدن به مترو نیست فوری از زنه معذرت خواست و جلوی پیر مردی که میخواست از خیابان رد بشه رو گرفت و برای اینکه خیالش راحت شه و الکی اون بیچاره ها رو دنبال خودش نکشونه ، آدرس درست رو پرسید درست خلاف جهت مترو داشته میرفته.عجب گیجم! با خودش فکر میکنه .
ولی خوب شاید قسمت بوده که به اونها بربُخوره . خوب مگه بعضی وقتها یه حادثه کوچولو باعث یکسری آشنایی های نمیشه؟

توی راه کم کم شروع به حرف زدن کردن . زنه اسپانیایی بود وتازه شش روز بود که با مرده که اهل پرو بود ازدواج کرده بود و برای ماه عسل به پاریس آمده بودند _ شهر عشق و عشاق.
دخترهِ توی فکر فرو رفت . با خودش فکر کرد چقدر برای بعضی ها ساده است. همه چی ساده است .آیا اونها آدم های ساده ای هستند یا زندگی اونها پیچیده نیست . یاو یا ویا های دیگه و در عین حال با زن ِ اسپانیاییه هی صحبت می کرد. تارسیدن به مترو. تقریباً می شه گفت که زوج میانه سالی بودند ، شاید هم جوان بودنند. خدا میدونه. می خواستند برند کلیسای قلب مقدس ُ که توی بلندی های پاریسه ِ و بغل محلهء نقاشهای ِ فرانسوی است ببیند که یکی از جاهای دیدنی و توریستی پاریسه !
دختره بهشان پیشنهاد کرد چه مترویی رو بگیرن بهتره.
شوهره خانمه خیلی مظلوم بود قیافهء آرام ومهربانی داشت . آدم احساس می کرد نباید یک زوح پیچیده ای باشند. حتما باهم زندگی کرده بودند که حالا باهم ازدواج کردن. یعنی توی اروپا اینجوریه. رسم ورسوم های ما رو ندارند. همینکه وارد مترو شده بود بنظرش عجیب اومده که کلی آدم در حال نگاه کردن نقشهء مترو بودند. مثل همیشه بی تفاوت از کنارشون گذشت . بلیط اش رو زد ، زوج جوان هم بدنبالش. حالا صدای بلند گو رو میشنوه که اعلام میکنه به دلیل تصادف وحشتناک یکی از مسافرها درمترو أنوِلید خط هشت تا اطلاع ثانوی بسته است.

با همراهاش به گیشه خرید بلیط رفتند تا بلیط اونها رو دوباره تمدید کنه. بیرون که رفتند راهشون از هم جدا شد و در هر صورت مسیرهاشون بهم نمی خورد. فقط قرار بود یک لحظه ء کوتاه از زندگیشون رو با هم بگذرونند.از هم خدا حافظی کردند. دختره براشون آرزوی خوشبختی وسعادت کرد.

هوا هنوز هم ابریه. پیاده میره تا به متروی برسه که بسته نباشه. تا کسی از نا امیدی خودش رو زیر ریلهای مترو نیانداخته باشه.
از کنار مدرسه نظامی پاریس رد می شه .
-آه چقدر قشنگه! توی دلش داد می زنه از قشنگیشون. آخه عاشق گل نسترنه با اینکه یکبار بیشتر در سال گل نمیده.
سر تاسردیوار مدرسهء نظام رو گلهای نسترن کاشتن . نسترنها با گلبرگهای سرخشون توی این هوای ابری، آه عچب محشره!
با خودش فکر می کنه: - دنیا عجب جای قشنگیه !این خیابان ِ پر از نسترن با اون مترو بسته با این زوج عاشق و ...
این خیابان و اون مترو و اون مسافر و این نسترنها و اون زوج توی این دنیا واین دنیا توی این کهکشان و و و...
فکر میکنه وتاسف می خوره برای غم واندوه بی پایانی که یه آدم رو به سوی پرتگاه نیستی هل می ده تاحدی که یک همچین مرگ درد آور و وحشتناکی رو انتخاب کنه. دلش می خواد براش گریه کنه. هوا ابریه.
برمی گرده با دنیایی از افکار درهم وبرهم دربارهء مفهوم زندگی

Tuesday, May 1, 2007

Lettre à D. Histoire d'un amour (récit) André Gorz

«توهشتادو دو ساله می شوی. شش سانتیمتر کوتاهترشدی, وَزنت فقط چهل و پنج کیلو است و تو هنوز زیبا, مهربان و خواستنی هستی. پنجاه شش سال است که ما با هم زندگی می کنیم و من بیش از هر زمانی دوستت دارم. دوباره درحفرهء سنیه ام خَلاء خورنده ای را حمل می کنم که تنها ـ گرمای بدنت بر بدنم آنرا پر خواهد کرد

آندره ِ گُورز


نویسندهء " خائن" بعد از پنجاه سال با نظر به گذشته ، به سالهای اساسی در سرگذاشتش ـ بازمی گردد. خیلی چیزها برای گفتن باقیه. زیرا آن تنها شرح حال او نبوده

سعی کردم گزیدهء کوتاهی از کتاب نامه به «د » حکایت یک عشق را برایتان ترجمه کنم چون بینهایت این کتاب رو دوست دارم. اگر ترجمه ام دور از نوشته اصلی است امیدوارم مترجمین ماهر زبان فرانسه مرا از اشتباهاتم آگاه کنند زیرا من تحصیلات آکادمیک زبان فرانسه را در کوله بارم ندارم. وفقط قصدم از این ترجمه تقسیم کردن یک ایده و یک فکر در مورد عشق بود و آن این است:
هنوز هم گاهی عشق های واقعی پیدا می شود. نمونه اش داستان عشق نویسنده و همسرش دورین . فقط انسان باید این شانس رو داشته باشد که با آن کسی که با او همخوانی احساسی، فکری و روحی دارد روبرو بشود. عشق همیشه یک افسانه نیست! گاهی هم حقیقت دارد.

عشق بازی بدون عشق مثل غذا خوردن با شکم سیر است. من که از خودم حالت تهوع می گیرم اگر با شکم سیر غذا بخورم. شما چطور؟


من وماه



من وماه
هردو،
باهم،

در این شب تاریک و غم انگیز سحرگاهی
ناظرعشقبازی باد با برگ درختان
بودیم.
من بیخواب و
ماه
تنها
ما با هم شاهد این واقعه بودیم

من تنها
و
ماه بیخواب

ناظرِِ ِاین عشقبازی باد
در این شب تاریک سحرگاهی بودیم

باد
با هوای ِ هوسی پر وهم
لای ِ برگها می پیچید
و برگها
زیر نوازشهای هوس آلوده ء پر وهم ِ بــــــاد
در این شب تاریک سحرگاهی بخود
می لرزیدنــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و
از عشق به خود می پیچیدند ِ

Monday, April 30, 2007

گورستـــــان


حرفی به حرفی می چسبـــــد، کلمه ای شکل می گیرد، جمله ای ساخته می شود و تو پای گور می نشینی
کورش اســــــدی

شاپرکهای نقره ای



توی آسمان ِ خاکستری و آبی ِ این شهر غریب
پریدم
مثل شاپرکهای نقره ای توی ِباغ رویـــــــــــــــــــا
و
به« او» رسیدم
نه
به «اوج» رسیدم
...

Saturday, April 28, 2007

فتــــــــــــح بـــــــــــــــــــــاغ




آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهء آشفتهء ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهء کوتاهی پنهای افق راپیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه میدانند
همه میدانند
که من وتو از آن روزنهء سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهء بازیگر دور از دست
سیب راچیدیم

همه میترسند
همه میترسند ، اما من وتو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
ونترسیدیم


سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
باشقایق های سوختهء بوسهء تو
و صمیمیت تن هامان ، در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحر گاهان فوارهء کوچک میخواند

ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد

همه میدانند
همه میدانند
ما به خواب سرد وساکت سیمرغان ، ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغجه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنـــــــــــــام
وبقــــــــــا را در یک لحظهء نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنچره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهده می سوزند
و زمینی که زکشتی دیگر بارور است
و تولد وتکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغامِ عطر و نور ونسیم
بر فراز شبها ساخته اند


به چمنزار بیـــــــــــــــــــــا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتـــــــش را

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند

فروغ

زندگی دادن

ٍٍEvery creation brings new life

او

" Il ne dormait pas beaucoup et rêvassait sans cesse"
( R.Rolland
)

خیلی نمی خوابید وبی وقفه در عالم رویا غوطه ور بود
رومن رولان

Wednesday, April 25, 2007

عصا به صدا

ًً


« عصا به صدا عصا به صدا, به صدا نمی رسد »

یک جملهء زیبا برای بیان ناتوانی صدا

برای ناگفته ها......
حرفها می لنگنند وبا زحمت بر دوش خود نا گفته ها را می کشند
عصا به صداست و
سکوت
پاسخشان است.....

و عصا به صدا
حاصلِِِ ِتعبیر حرفهای عشق
در سرزمین تجربه های تلخ و دوزخی است
و
جرم تو!
در این تجربه های دوزخی
گشودن ناآگاه وصادقانهء دردهای یک عاشق است
که
لبهایت راکه روزی میعادگاه بوسه هایش بوده
به کلام های ممنوع باز می کند!
به کلامهای حرام
....... و

عشق
سرزمین رویا را
به دیار تاریکی ها ترک میکند........


ناتوانی .....!
در شنواندن فریاد عشق و
ناتوانی......!
درباز داشتن حرکت عشق ِبسوی پرتگاه مرگ ِ

آنگاه عشقیِ ِ
که در خاکستر زمان
سالها زنده بوده.............
آرام آرام بسوی پرتگاه یخبندانهای نا مهربانی ها می رود
واز دست می رود
می خواهی که از دست برود
تظاهر می کنی که از دست رفتنش چیزی نیست!

زیر عصا به صداست , عصا به صدا است و به صدا نمی رسد
می مانی و مرگِ عشق را در ناتوانی تماشا می کنی

ناتوانی
و در این ناتوانی
خون دل می گریی

چشمهایش را بسته است ......

گوشهای قلبش فریاد خواهی عشق را نمی شنود....

تمام پنجره ها ودرها به روی عشق بسته است!

تو خون وجود خویش را
برای از دست رفتن
فرزند عشق
ذره ذره می گریی
زیرعصـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا به صدا بی صداست

در ناشنوایی
در تجربه های دوزخی
تو یادآور دوزخی

واین تاوان

عشق است



Monday, April 16, 2007

و اما اینجا......؟



پیاده روی توی خیابان های باریک پاریس در روزهای آفتابی بهار, به قدری دل انگیزه که حد نداره. از کنار کافه های بقول فرانسویها سمپاتیک و با جو مخصوص بهش که رد می شی وبا دیدن آدمهایی که بیخیال به نظر میرسندو درعالم خودشان حمام آفتاب می گیرند , تو هم هوس میکنی توی یکی از اون تراس هاش بنشنی و قهوه ای سفارشی بدی و غرق در سرزمین مرموز افکارت عبور عابرین رو نگاه کنی و هر از گاهی به نتیجه ای درباره ء این زندگی برسی نتایجی که خیلی زود با رویدادهای جدید زندگیت میتوانند عوض بشوند.

توی یه رستوران گرم و کوچولو دیدمش , با دوستای دانشجوش نشسته بود وبیخیال در حال سیکار کشیدن بود, وچیز جالبی که اولش در موردش توجه ام رو جلب کرد فورمی بود که دستهاش روروی هم قرار داده بود . درست مثل من با این تفاوت که من سیگار نمی کشیدم . دستی رو که سیگار می کشید از آرنج خم کرده بود ودست دیگرش رو هم بالای بازوش تکه داده بود, میزشون درست کنار میز ما بود, یه میز قرمزکوچولو-گاهی به خیابان روبرو نگاه می کردم و گاهی به او, نمی خواستم متوجه بشه که دارم نگاهش می کنم_ در افکار خودم غرق بودم در مورد این دینا وآدامها. هر بار که بهش نگاه می کردم انگار جوانی اش و حالت صورتش بدجوری من رو به گذشته ام می برد_ مرا به یاد<< او>> انداخت وقتی که جوان بودم و (اولین عشقم) و جیزی که عجیبه اینکه هیج شباهت ظاهری با اون نداشت. سعی کردم مجسمش کنم در حالیکه عاشقه چطوری می توانه باشه؟
عشق عشقهِ و غیر ممکنه که توام ب درد و رنج نباشه .این هم از امشب رستوران رفتنه ما_ برگشتیم خونه , غرق در او. انگار که در من حک شده! بیاد<<او>> اما چه فایده ! یک حالت مالیخولیایه ! چرا یک برخورد آدم رو اینطوری می کنی برخوردی که شاید هیچ هم وقت تکرار نشه و تو هرگز دیگه اون آدم رو نبینی ولی اون شب و اون لحظه تاثیر خاص اش رو روت تا ابد داره و آنروز یک جورهای در تو حک می شه نه اینکه اون آدم آدم خاصی بوده _نه فقط چون تو رو با گذشته های دورت پیوند داده است




زمانه بر سر جنگ است

هـــو


زمانه بر سر جنـــــــــــــــــــــــــــگ است یا علـــــــــــــــــــــــــــی مددی
مــدد بعیـــــــر تو ننگ است یا علـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی مددی


گشــــــــــــــــــــــود کار دو عالم بیک اشارهء توســـــــــــــــــــــــــــــت
بکار ما چه درنگ است یا علـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی مــــــــــددی

چه بهاریست خدایا که در این دشت ملال



چه دل تنگی عجیبی است وقتی بدنبال نیمهء گمشده ات هستی, غمگینی اما این غمگینی زیباست و غروبهای تنهایت شرشاراز موسیقی نوازش گر خلقته!
حزن پایان دنیا نیست. ماسکت رو بزن و اندوه ات رو پنهان کن.
تنهایی هم به نوعی خوشبختی است.
اگر درک و ادراکی میان آدمها نباشه مخصوصاً برای آنان که دردنیای تاریک تجربه های دوزخی اشان غرقند و مرتب تو را بر اساس افکار تاریک گذشتهای تلخ شان قضاوت می کنند!
تنهایی نهایت خوشبختی است.......
اگر معشوقت دلش سرشاراز غبار تجربه های سیاه گذشته های تلخ است, او راببخش .
اگر شجاعت مواجه باآنچه که عشق به او هدیه می کند را ندارد, او را ببخش.
وقتی ازکارهاش سردر نمی آری!!!!!!
و برات معماست؟؟؟؟؟؟؟
او را ببخش.........
شاید برای همین معماهاست که عاشقی
مرتیب نگرانی ,
یه چیزی به طور وحشتناکی هی توی دلت می چره مثل چرخ فلک که کلت هم به گیج می افتاده.
چه رنج آور به شناخت این موجود که انسان نامیده میشود_ رسیدن

آیا انسان واقعا موجود پیچیده ایست ؟

بعضی اوقات شجاست
بعضی اوقات لش و بُـــــــزدل است

تا شجاع نباشی وریسک نکنی چیزی نخواهی داشت!



در بسته


آنگاه که می توان به سادگی گفت دوستت دارم
درقلعهء غرور خود پنهانی
آنگاه که با شکستن سکوت
می توانی در دریای ادراک شنا کنی

چرا سکوت!
چرا اینهمه فاصله!
تویی که با منی اما جدا ز من
ای محبوبهء شبهای تاریک زندگی من
ای مهتاب نقره فام رویاهای من

اینهمه سکوت
در سرزمین سخن
خیانت به عشق است

چرا اینهمه فاصله
چرا اینهمه سکوت

ای غوطه ور در دریای وجود من
بگشا دروازه ء
قلعهء تیرهء قلبت را به
روی نور عشق
و
متولد شو

Sunday, April 15, 2007

امروز دو سال وهفت ماهت است

در نهانخانهء عشرت صنمی دار م خوش
کز نقش رخش نعل در آتش دارم


نیکتای عزیزم

این خطوط برای فردایست که تو در جستجوی حقیقت خواهی بود, آنروز لازم است بدانی : جدایی تو از پدر وخانوادهء پدریت حاصل ارضای یک احساس انتقام جویانه ای احمقانه بود که متاسفانه وقبل از هر چیز حق توو پدرت زیر پا گذاشته شده است. البته بعضی ها فکر می کنند اگر در این عالم پوچ و فانی با حیله گری موفقیتی حاصل کردند ,خیلی زرنگنند!

ولی افسوس که غافلند که بر جهان هستی عدالتی حاکم است_ و هرگز حق از بین نخواهد رفت وروزی این افراد بایستی جوابگوی این ظلم خود باشند.
آری عزیزدل من آن روز خواهدآمد.......

دوست دارم روزی که به سن تشخیص میرسی خودت به دنبال حقیقت باشی و نگذاری که دیگران برایت فکر کنندوتصمیم بگیرند .
تجزیه مسائل بعهدهء خودت باشد . امیدوارم معیارهات برای شناخت انسانها ارزشها مادی آنان نباشد و آنان را بر اساس طبقه اجتماعی و جیب پولشون ارزشیابی نکنی بلکه سعی کن معیارهات انسانی باشد . توجه کن چقدر انسانندو چقدر شعور دارند .
فاتحه آدمهای پولدار تازه به دوران رسیده رو بخوان چون منطق درستی ندارن!!!!!!!!!!!!!!!!0

اگر خون خانواده ما در رگهای کوچک و دوست داشتنی ات جاریست _ می دانم که تو احساساتی بودن , مهربانی وانسان دوستی راازما ارث برده ای .
آه چه زجر آور خواهد بود آنروز برای دشمنان و زندانبان عشق