Wednesday, November 14, 2007

میگه دلم مرده

از طبقهء چهارم دانشگاه سانسیه به بیرون نگاه می کنم وبه زیبایی این فصل فکر می کنم . رنگ سفید آپارتمان روبرو با درختهای سربه فلک کشیده روبروش - که رنگ برگهای سبز گذشته اش - حالا تبدیل به یک زرد زیبایی شده, چقدر این تصویر روشاعرانه ترمی کنه!
گوشه بالکن یکی از آپارتمانها و کمی هم از آشپزخانه اش پیدا است ناخودآگاه نمی دونم چرا به آدامهایی که توش زندگی می کنند, فکر میکنم و اینکه که شاید جفتهایی باشند که با هم خوشبختند واز این که شبها وقتی از سرکار بر می گردند خوشحالند که تنها نیستند و از با هم بودنشون راضی اند!
کی می دونه شاید هم قدر این باهم بودن رو نمی دونند و فقط باهمند که تنها نباشند و من چقدر از این ایده متنفرم باهم بودن بدون عاطفه ومحبت وعشق...
چرا فکر نکردم که شاید یه آدم تنهایی باشه مثل من؟ نمی دونم ؟ شاید برای اینکه فکر می کنم در اصل آدمها ساخته نشدند که تنها باشند!
توی راه برگشت همه اش به این احساس نوستالژکی که یه مدت دچارشم فکر می کنم و توی خیالاتم بادیدن برگهای زردی که سنگ فرش خیابان را پوشنده به گذشته های دورم سفر می کنم, به دوران جوانیم که چقدر پائیز رو دوست داشتم و دارم و خاطرات پیاده روی های طولانی ِ خیابان پشت دانشگاه تهران با آن برگ ریزان ِچنارهاش! آه چقدر دلم برای آنموقع ها تنگ می شه!
گفتم اگه برگشتم خونه باید به یکی از دوستهام که بهم نزدیکه نامه ای بدم و تمام احساسهام رو براش بنویسم و بهش بگم وقتی که بهم گفت که دلش مرده به این فکر کردم دلش شده مثل اون ماهی که از آب افتاده بیرون ؛ فوری باید بیاندازیش توی آب تا دوباره به ورجه و ورجه بیافته. توی آب دریای عشق شاید، اما اگر در انتخاب عشق اشتباه کرده باشی خیلی درد آوره و بدتر دل مرده ات می کنه!
خواستم بهش بگم منم دل مرده شدم توی این شهرو توی این دیار