Tuesday, June 19, 2007

عجب بارانی می آید!
وقتی داشتم از نمایشگاه نقاشهای ِامسالمان در شهرداری به خانه برمی گشتم شروع شد

نزدیک پارک خونه هم برای بچه ها جشن گرفته بودنند صدای موسیقی و دود کباب خیابان رو پر کرده بود. برای یک لحظه من رو، از عالم واقعی زندگی ام دور کرد ، یاد عروسی ها توی باغ های تهرون افتام وبه این موضوع فکر کردم : اگر هیچ مشکلی نداشتی که فکرت رو مثل یه خوره هی بخوره، چی می شد؟
هرچی بخواد اتقاق بیافته می افته و حتی می شه گفت وای به روزی که روی دنده بد شانسی افتاده باشی ، دیگه اوستا کریم ول کن معامله نیست هی برات مشکلات رو مثل بارون رحمت به سرت می باره!
من بهش هی می گیم : اوستا جون قربون اون شکل ماهت برم، بسه دیگه بیا وبا ما این چند صبا رو بساز. من دیگه اون جوان بیست سال پیش نیستم که خیلی ساده و خوش باور بود وهی بخودش امیدواری می داد غصه نخور درست می شه ، صبور باش اینها همه اش امتحانه!
دیگه خواهش می کنم بس کن!
خلاصه میان دریای امید وناامیدی بدجوری گرفتارم . می دونم باز هم خودم رو راضی می کنم که امیدوار باشم و
با سختی های زندگیم بسازم وبا هر شکست دوباره بلند شوم ودوباره مبارزه جدید رو شروع کنم. خودم هم ازاین همه رودر تعجبم

No comments: