«توهشتادو دو ساله می شوی. شش سانتیمتر کوتاهترشدی, وَزنت فقط چهل و پنج کیلو است و تو هنوز زیبا, مهربان و خواستنی هستی. پنجاه شش سال است که ما با هم زندگی می کنیم و من بیش از هر زمانی دوستت دارم. دوباره درحفرهء سنیه ام خَلاء خورنده ای را حمل می کنم که تنها ـ گرمای بدنت بر بدنم آنرا پر خواهد کرد
آندره ِ گُورز
نویسندهء " خائن" بعد از پنجاه سال با نظر به گذشته ، به سالهای اساسی در سرگذاشتش ـ بازمی گردد. خیلی چیزها برای گفتن باقیه. زیرا آن تنها شرح حال او نبوده
سعی کردم گزیدهء کوتاهی از کتاب نامه به «د » حکایت یک عشق را برایتان ترجمه کنم چون بینهایت این کتاب رو دوست دارم. اگر ترجمه ام دور از نوشته اصلی است امیدوارم مترجمین ماهر زبان فرانسه مرا از اشتباهاتم آگاه کنند زیرا من تحصیلات آکادمیک زبان فرانسه را در کوله بارم ندارم. وفقط قصدم از این ترجمه تقسیم کردن یک ایده و یک فکر در مورد عشق بود و آن این است:
هنوز هم گاهی عشق های واقعی پیدا می شود. نمونه اش داستان عشق نویسنده و همسرش دورین . فقط انسان باید این شانس رو داشته باشد که با آن کسی که با او همخوانی احساسی، فکری و روحی دارد روبرو بشود. عشق همیشه یک افسانه نیست! گاهی هم حقیقت دارد.
عشق بازی بدون عشق مثل غذا خوردن با شکم سیر است. من که از خودم حالت تهوع می گیرم اگر با شکم سیر غذا بخورم. شما چطور؟
No comments:
Post a Comment