باران را دوست داشتیم...
تو نیستی اما باران هست
روزهایی هست
آسمان دلش سنگین است
اما سنگی نیست
بر زمین می بارد
وطراوت می بخشد
بر دل مردهء این خاک سرد
تو نیستی
و این غیبت چون سنگی ِ
حجم بودن یا نبودن را
در ذهن خاطرات دگرگون می کند
و همیشه و هر وقت که
می بارد
با هر قطرهء شفاف وپاکش
شکل می گیری
تو نمی دانی ، اَ ما
باران ،
به خاطراتت
رنگی جاودانه داده است
و
توبا من همدل وهمراهی
دراین پیاده روی ِ روزهای ِ بارانی
درخیابانهای خالی سرد ِ زمان
و در باران
شوریدگیهای عاشقانه
چه شاداب می شونند
و
بوسه ها چون نسترن های بهاری
از روی آلاچیق های
پوست بی تاب
در طپش یک عشق بازی
بالا می رونند
و
دیگـــــــــــــــــــــــــــر
شب ِتاریک دلشورهء شکستهای ِ گذشته
بر روح رنج دیده ات
بی اثرمی شود
چون تو دیگر تنها نیستی !
چون باران زیباست!
چون ما عاشقیم!
چون باران طراوت می دهد به عشق بازی ها
چون وچون های دیگر به اندازهء ابدایت
به اندازهء قطره های باران
رگبار ِتند بهاری
واین خاطرات که دیگر چیزی
جز خاطره نیستند،
اثــــــــــــــر
بودنت را،
جاودانه کرده اند!
و هستی تداوم این جاودانگی است.
...
یک روز ابری
No comments:
Post a Comment