ساعت نه صبح دم سفارت رومانی بود. جلوش یک صف بلند وبالا بود شروع کرد با خودش نق ونوق کردن. صد رحمت به کشور خودم!
بالاخره بعد از یک ساعت ونیم توانست یه مسئول رو ببینه تا پاسه پدرش رو بهش بده. دختر قسمت پدیرش هم فرانسه اش چندان تعریفی نداشت وقتی ازش پرسید چقدر دیگه طول می کشه حرفش رو نفهمید. خوشبختانه مسئولش همون دور ورها بود.
بهش جواب داد:چند دقیقه صبر کنید.
- آه خدای من! با خودش فکر کرد.
- مفهوم زمان برای اینها خیلی با مفهوم زمانی من فرق داره . چند دقیقه یعنی چند ساعت!
رفتش بیرون ، از کافه بغل یه قهوه گرفت و برگشت . وقتی برگشت یه خانم پیر رومانیایی ، اون رو با قهوه اش دید و شروع به صحبت باهاش کرد. خیلی خوش صبحت وتروتمیز و باسواد بود. با هم از سیاست حرف زدنند واینکه جناب سرکوزی بعنوان رئیس جمهور جدید فرانسه انتخاب شده!
دختره زیاد از انتخاب اون راضی نبود وبه سِگولن رای داده بود گرچه رایش به سگولن هم از ته قلب نبوده!
با خودش فکر می کرد عجب پیر زنه سیاستمداریه : یعنی از حرفهاش معلوم بود و طرفدار پر پرُ قرص جناب سرکو بود اصلا حزء حزبش بود یعنی (اوو. ام .پ.) . اسمش کارمن بود و آخر سر بهش گفته بود که توی دانشگاه علوم سیاسی فرانسه کار می کرده وحالا بازنشسته شده.
دختره حالا می فهمید چرا اینقدر با آب وتاب راجع به سیاست حرف می زده. با خودش فکر کرد که تحمل افکار مخالف هم آنقدر ها سخت نیست و حتی در افرادی که مخالف اید هء او هستند افراد با شعور هم وجود داره. خوشبختانه!
بالاخره ساعت دوازده خانم مسئول ویزا با پاسپورت برگشت ویک ویزای یکماهه بعد ازاین همه رفت وآمد واتلاف وقت زده بود تو پاسپورت. خیلی لجش در آمده بود!
- این همه الافی ـ فقط برای یکماه!
روزِ ِ ابری و گرفته ای بود راه برگشتش رو بطرف مترو در پیش گرفت وکاملاً توی عالم خودش بود و ماشین وار می رفت ، نرسیده به چهارراه یه خانم جوان ازش با یک لجهه علیظ پرسید که ایستگاه مترو کجاست قبل از اینکه شروع به حرف زدن کنه نا خود آگاه فکر کرده بود شاید گداست و میخواد ازش پول بگیره. خودش هم نمی فهمه چرا اینطوری قضاوت کرده. یه مرد هم با قیاقهء آمریکایی لاتین همراهش بود. بهشان گفت: منم میرم بطرف مترو .
اولش یه کم طول کشید تا با هم ، هم پا بشند. یعنی دختره انگار یه کم تند تر می رفت اما خانمه خودش رو بهش رسوند.
همراهی با آنها دخترهِ رو به خودش آورده بود، یکدفعه فهمید که راهی که داره میره راه درست برای رسیدن به مترو نیست فوری از زنه معذرت خواست و جلوی پیر مردی که میخواست از خیابان رد بشه رو گرفت و برای اینکه خیالش راحت شه و الکی اون بیچاره ها رو دنبال خودش نکشونه ، آدرس درست رو پرسید درست خلاف جهت مترو داشته میرفته.عجب گیجم! با خودش فکر میکنه .
ولی خوب شاید قسمت بوده که به اونها بربُخوره . خوب مگه بعضی وقتها یه حادثه کوچولو باعث یکسری آشنایی های نمیشه؟
توی راه کم کم شروع به حرف زدن کردن . زنه اسپانیایی بود وتازه شش روز بود که با مرده که اهل پرو بود ازدواج کرده بود و برای ماه عسل به پاریس آمده بودند _ شهر عشق و عشاق.
دخترهِ توی فکر فرو رفت . با خودش فکر کرد چقدر برای بعضی ها ساده است. همه چی ساده است .آیا اونها آدم های ساده ای هستند یا زندگی اونها پیچیده نیست . یاو یا ویا های دیگه و در عین حال با زن ِ اسپانیاییه هی صحبت می کرد. تارسیدن به مترو. تقریباً می شه گفت که زوج میانه سالی بودند ، شاید هم جوان بودنند. خدا میدونه. می خواستند برند کلیسای قلب مقدس ُ که توی بلندی های پاریسه ِ و بغل محلهء نقاشهای ِ فرانسوی است ببیند که یکی از جاهای دیدنی و توریستی پاریسه !
دختره بهشان پیشنهاد کرد چه مترویی رو بگیرن بهتره.
شوهره خانمه خیلی مظلوم بود قیافهء آرام ومهربانی داشت . آدم احساس می کرد نباید یک زوح پیچیده ای باشند. حتما باهم زندگی کرده بودند که حالا باهم ازدواج کردن. یعنی توی اروپا اینجوریه. رسم ورسوم های ما رو ندارند. همینکه وارد مترو شده بود بنظرش عجیب اومده که کلی آدم در حال نگاه کردن نقشهء مترو بودند. مثل همیشه بی تفاوت از کنارشون گذشت . بلیط اش رو زد ، زوج جوان هم بدنبالش. حالا صدای بلند گو رو میشنوه که اعلام میکنه به دلیل تصادف وحشتناک یکی از مسافرها درمترو أنوِلید خط هشت تا اطلاع ثانوی بسته است.
با همراهاش به گیشه خرید بلیط رفتند تا بلیط اونها رو دوباره تمدید کنه. بیرون که رفتند راهشون از هم جدا شد و در هر صورت مسیرهاشون بهم نمی خورد. فقط قرار بود یک لحظه ء کوتاه از زندگیشون رو با هم بگذرونند.از هم خدا حافظی کردند. دختره براشون آرزوی خوشبختی وسعادت کرد.
هوا هنوز هم ابریه. پیاده میره تا به متروی برسه که بسته نباشه. تا کسی از نا امیدی خودش رو زیر ریلهای مترو نیانداخته باشه.
از کنار مدرسه نظامی پاریس رد می شه .
-آه چقدر قشنگه! توی دلش داد می زنه از قشنگیشون. آخه عاشق گل نسترنه با اینکه یکبار بیشتر در سال گل نمیده.
سر تاسردیوار مدرسهء نظام رو گلهای نسترن کاشتن . نسترنها با گلبرگهای سرخشون توی این هوای ابری، آه عچب محشره!
با خودش فکر می کنه: - دنیا عجب جای قشنگیه !این خیابان ِ پر از نسترن با اون مترو بسته با این زوج عاشق و ...
این خیابان و اون مترو و اون مسافر و این نسترنها و اون زوج توی این دنیا واین دنیا توی این کهکشان و و و...
فکر میکنه وتاسف می خوره برای غم واندوه بی پایانی که یه آدم رو به سوی پرتگاه نیستی هل می ده تاحدی که یک همچین مرگ درد آور و وحشتناکی رو انتخاب کنه. دلش می خواد براش گریه کنه. هوا ابریه.
برمی گرده با دنیایی از افکار درهم وبرهم دربارهء مفهوم زندگی
بالاخره بعد از یک ساعت ونیم توانست یه مسئول رو ببینه تا پاسه پدرش رو بهش بده. دختر قسمت پدیرش هم فرانسه اش چندان تعریفی نداشت وقتی ازش پرسید چقدر دیگه طول می کشه حرفش رو نفهمید. خوشبختانه مسئولش همون دور ورها بود.
بهش جواب داد:چند دقیقه صبر کنید.
- آه خدای من! با خودش فکر کرد.
- مفهوم زمان برای اینها خیلی با مفهوم زمانی من فرق داره . چند دقیقه یعنی چند ساعت!
رفتش بیرون ، از کافه بغل یه قهوه گرفت و برگشت . وقتی برگشت یه خانم پیر رومانیایی ، اون رو با قهوه اش دید و شروع به صحبت باهاش کرد. خیلی خوش صبحت وتروتمیز و باسواد بود. با هم از سیاست حرف زدنند واینکه جناب سرکوزی بعنوان رئیس جمهور جدید فرانسه انتخاب شده!
دختره زیاد از انتخاب اون راضی نبود وبه سِگولن رای داده بود گرچه رایش به سگولن هم از ته قلب نبوده!
با خودش فکر می کرد عجب پیر زنه سیاستمداریه : یعنی از حرفهاش معلوم بود و طرفدار پر پرُ قرص جناب سرکو بود اصلا حزء حزبش بود یعنی (اوو. ام .پ.) . اسمش کارمن بود و آخر سر بهش گفته بود که توی دانشگاه علوم سیاسی فرانسه کار می کرده وحالا بازنشسته شده.
دختره حالا می فهمید چرا اینقدر با آب وتاب راجع به سیاست حرف می زده. با خودش فکر کرد که تحمل افکار مخالف هم آنقدر ها سخت نیست و حتی در افرادی که مخالف اید هء او هستند افراد با شعور هم وجود داره. خوشبختانه!
بالاخره ساعت دوازده خانم مسئول ویزا با پاسپورت برگشت ویک ویزای یکماهه بعد ازاین همه رفت وآمد واتلاف وقت زده بود تو پاسپورت. خیلی لجش در آمده بود!
- این همه الافی ـ فقط برای یکماه!
روزِ ِ ابری و گرفته ای بود راه برگشتش رو بطرف مترو در پیش گرفت وکاملاً توی عالم خودش بود و ماشین وار می رفت ، نرسیده به چهارراه یه خانم جوان ازش با یک لجهه علیظ پرسید که ایستگاه مترو کجاست قبل از اینکه شروع به حرف زدن کنه نا خود آگاه فکر کرده بود شاید گداست و میخواد ازش پول بگیره. خودش هم نمی فهمه چرا اینطوری قضاوت کرده. یه مرد هم با قیاقهء آمریکایی لاتین همراهش بود. بهشان گفت: منم میرم بطرف مترو .
اولش یه کم طول کشید تا با هم ، هم پا بشند. یعنی دختره انگار یه کم تند تر می رفت اما خانمه خودش رو بهش رسوند.
همراهی با آنها دخترهِ رو به خودش آورده بود، یکدفعه فهمید که راهی که داره میره راه درست برای رسیدن به مترو نیست فوری از زنه معذرت خواست و جلوی پیر مردی که میخواست از خیابان رد بشه رو گرفت و برای اینکه خیالش راحت شه و الکی اون بیچاره ها رو دنبال خودش نکشونه ، آدرس درست رو پرسید درست خلاف جهت مترو داشته میرفته.عجب گیجم! با خودش فکر میکنه .
ولی خوب شاید قسمت بوده که به اونها بربُخوره . خوب مگه بعضی وقتها یه حادثه کوچولو باعث یکسری آشنایی های نمیشه؟
توی راه کم کم شروع به حرف زدن کردن . زنه اسپانیایی بود وتازه شش روز بود که با مرده که اهل پرو بود ازدواج کرده بود و برای ماه عسل به پاریس آمده بودند _ شهر عشق و عشاق.
دخترهِ توی فکر فرو رفت . با خودش فکر کرد چقدر برای بعضی ها ساده است. همه چی ساده است .آیا اونها آدم های ساده ای هستند یا زندگی اونها پیچیده نیست . یاو یا ویا های دیگه و در عین حال با زن ِ اسپانیاییه هی صحبت می کرد. تارسیدن به مترو. تقریباً می شه گفت که زوج میانه سالی بودند ، شاید هم جوان بودنند. خدا میدونه. می خواستند برند کلیسای قلب مقدس ُ که توی بلندی های پاریسه ِ و بغل محلهء نقاشهای ِ فرانسوی است ببیند که یکی از جاهای دیدنی و توریستی پاریسه !
دختره بهشان پیشنهاد کرد چه مترویی رو بگیرن بهتره.
شوهره خانمه خیلی مظلوم بود قیافهء آرام ومهربانی داشت . آدم احساس می کرد نباید یک زوح پیچیده ای باشند. حتما باهم زندگی کرده بودند که حالا باهم ازدواج کردن. یعنی توی اروپا اینجوریه. رسم ورسوم های ما رو ندارند. همینکه وارد مترو شده بود بنظرش عجیب اومده که کلی آدم در حال نگاه کردن نقشهء مترو بودند. مثل همیشه بی تفاوت از کنارشون گذشت . بلیط اش رو زد ، زوج جوان هم بدنبالش. حالا صدای بلند گو رو میشنوه که اعلام میکنه به دلیل تصادف وحشتناک یکی از مسافرها درمترو أنوِلید خط هشت تا اطلاع ثانوی بسته است.
با همراهاش به گیشه خرید بلیط رفتند تا بلیط اونها رو دوباره تمدید کنه. بیرون که رفتند راهشون از هم جدا شد و در هر صورت مسیرهاشون بهم نمی خورد. فقط قرار بود یک لحظه ء کوتاه از زندگیشون رو با هم بگذرونند.از هم خدا حافظی کردند. دختره براشون آرزوی خوشبختی وسعادت کرد.
هوا هنوز هم ابریه. پیاده میره تا به متروی برسه که بسته نباشه. تا کسی از نا امیدی خودش رو زیر ریلهای مترو نیانداخته باشه.
از کنار مدرسه نظامی پاریس رد می شه .
-آه چقدر قشنگه! توی دلش داد می زنه از قشنگیشون. آخه عاشق گل نسترنه با اینکه یکبار بیشتر در سال گل نمیده.
سر تاسردیوار مدرسهء نظام رو گلهای نسترن کاشتن . نسترنها با گلبرگهای سرخشون توی این هوای ابری، آه عچب محشره!
با خودش فکر می کنه: - دنیا عجب جای قشنگیه !این خیابان ِ پر از نسترن با اون مترو بسته با این زوج عاشق و ...
این خیابان و اون مترو و اون مسافر و این نسترنها و اون زوج توی این دنیا واین دنیا توی این کهکشان و و و...
فکر میکنه وتاسف می خوره برای غم واندوه بی پایانی که یه آدم رو به سوی پرتگاه نیستی هل می ده تاحدی که یک همچین مرگ درد آور و وحشتناکی رو انتخاب کنه. دلش می خواد براش گریه کنه. هوا ابریه.
برمی گرده با دنیایی از افکار درهم وبرهم دربارهء مفهوم زندگی
No comments:
Post a Comment